شام ، روانه دمشق ساختند . پس از آن ، لشكريان بيكجا گرد آمدند و ملك رومزان و ملك كانماكان باهم گفتند كه : دلهاى ما آنگاه راحت يابد و خشم ما آن ساعت فرونشيند كه از عجوز ذات الدواهى خونخواهى كنيم و انتقام از وى بكشيم . پس از آن روان شدند و ملك كانماكان بعم خود ملك رومزان شاد بود و مرجانه را دعا ميگفت كه او ايشان را به يكديگر شناسانيد . و همواره روان بودند تا به سرزمين عراق برسيدند .
حاجب كبير ، ملك ساسان از آمدنشان باخبر شد . باستقبال بدر آمد و دست ملك رومزان ببوسيد . ملك ، او را خلعت بداد . پس ملك رومزان بر تخت بنشست و كانماكان را در پهلوى خود بنشاند . كانماكان با عم خود ، ملك رومزان گفت كه : اين ملك ، جز تو كس را نشايد . ملك رومزان گفت : معاذ اللّه ، اگر من در ملك تو طمع كنم . در آن هنگام ، وزير دندان اشارت كرد كه هر دو سلطان باشند و هر يكى يك روز حكمرانى كنند . سخن وزير بپذيرفتند .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب يكصد چهل و چهارم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، ايشان باشارت وزير ، هر دو بتخت بنشستند و شادمانىها كردند و سپاه و رعيت از ايشان شاكر و خرسند بودند . و سلطان كانماكان ، عروسى كرده و شبها را با دختر عمش قضى فكان بسر ميبرد . پس از ديرگاهى شادان نشسته بودند كه گردى پديد شد و از بازرگانان ، كس بنزد ايشان بيامد كه فرياد همىزد و ميگفت : يا ملوك الزمان ، چگونه ما را مال در بلاد روم سالم بماند و در سرزمين مسلمانان بتاراج رود ؟ ملك رومزان از حالت او بپرسيد . بازرگان گفت : من به قصد تجارت ، بيست سالست كه از وطن دور گشته ، در بلاد هميگشتم . و با من دو كتاب از مدينه دمشق هست كه آنها را ملك شركان نوشته . و سبب نوشتن اين بود كه من كنيزى بر او هديه كرده بودم . اكنون