بازوان خواهرش نزهت الزمان بگشود و دست او را ببوسيد . نزهت الزمان گريان شد و ملك نيز بگريستن او بگريست . پس برخاسته ، اسيران را پيش خواند و بند از ايشان برداشت . آنگاه مرجانه را بگوهر سيمين از آن سه گهر نظر افتاد كه تعويذ كانماكان بود . پس فرياد بركشيد و با ملك رومزان گفت : اى فرزند ، راستى سخنم را گواه ديگر پديد است . و همين گوهر كه بازوبند اين جوانست ، يكى از آن سه گوهر است كه يكى را به گردن تو آويخته بودم . پس مرجانه با كانماكان گفت : اى ملك جهان ، اين گوهر به من باز ده . كانماكان گوهر به دو داد .
و مرجانه ، هر دو گوهر بدست گرفته ، بملك رومزان بداد . گوهرها براستى سخن مرجانه ، برهان ديگر شد . و ملك دانست كه آن جوان ، برادرزادهاش كانماكان است . پس روى بوزير دندان بياورد و او را در آغوش كشيده و جبين كانماكان را بوسه داد . در آن هنگام ، آوازها بشادى بلند كردند و طبلها بكوفتند و نايها بدميدند و لشكريان عراق و شام ، شادى روميان بدانستند . در حال ، سوار گشتند .
و ملك زبلكان سوار شد و با خود گفت : كاش ميدانستم كه سبب شادى و سرور لشكر فرنگيان و روميان چيست ؟ پس عراقى و شامى آماده جنگ گشتند و به قصد مقاتله روان بودند .
ملك رومزان ديد كه لشكر عراق به مقاتله همىآيند . دانست كه ايشان از چگونگى آگاه نيستند . پس قضى فكان ، دختر برادرش شركان را بفرمود كه همان ساعت رفته ، لشكر عراق و شام را از حقيقت حال بياگاهاند . قضى فكان شادمان هميرفت تا به ملك زبلكان رسيد و ماجرى به دو بيان كرد و قصه را از آغاز تا انجام به دو شرح داد . و ايشان نيز فرحناك شدند و اندوهشان برفت . پس قضى فكان از پيش و ملك زبلكان و بزرگان عراق و شام بدنبال بيامدند تا بسراپردهء ملك رومزان برسيدند . چون بسراپرده اندر شدند ، ديدند كه ملك رومزان با برادرزادهء خود كانماكان نشستهاند و با وزير دندان در كار ملك زبلكان مشاورت ميكنند و رأيشان متفق گشته كه دمشق را بدانسان كه بود ، بسلطان زبلكان واگذارند و خودشان بعراق روند . پس سلطان زبلكان را با لشكر
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 488
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٤٨٨