تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 487

مساهمون:

ص٤٨٧
دادم كه با ما سفر كند . آن غلام ، غضبان نام ، سخن بپذيرفت و ما را از شهر بدر آورد و بگريختيم . چون بسرزمين روم برسيديم ، مادر تو ملكه را هنگام ولادت برسيد و درد زادنش بگرفت . از اسب فرود آمديم . آنگاه غلام را طلب مال ، غالب گرديده ، بنزد ملكه بيامد و او را تهديد كرد . ملكه بانگ بر او زد و از غايت خشم ، همىلرزيد و در آن حالت ، ترا بزاد . و از طرف بلاد روم در آن ساعت ، گردى برخاست . غلام از هلاك خويش بترسيد . تيغ بركشيده ، ملكه آبريزه را كشته ، بگريخت . چون غلام برفت ، گرد بنشست . از ميان گرد ، جد تو ملك حردوب ، ملك روم پديد شد . چون نزديك شد ، دختر خود را بدانجا كشته يافت . كار برو دشوار گشت و محزون شد . سبب بيرون آمدن ملكه از شهر پدر و سبب كشته شدن او را از من بازپرسيد . من حكايت را از آغاز تا انجام با ملك حردوب بازگفتم و سبب عداوت ميان روميان و اعراب همين است . پس از آن ، مادر تو ملكه را آورده ، در قصرش به خاك سپرديم . و ترا من برداشته ، بپروردم و گهرى كه با مادرت آبريزه بود ، بر تو بياويختم . و چون تو بزرگ گشتى ، مرا ممكن نشد كه ترا از حقيقت كار آگاه كنم . از آن‌كه من ترا آگاه ميكردم ، در ميان شما جنگ پديد ميشد و جد تو نيز فرموده بود كه من چگونگى از تو پوشيده دارم . پس من مخالفت نتوانستم و مرا ممكن نشد . مگر اين ساعت كه ترا آگاه كردم . اى ملك جهان ، اين بود كه با تو گفتم . اكنون فرمان ، تراست . اسيران از مرجانه ، اين سخنان همىشنيدند . آنگاه نزهت الزمان فريادى بلند بركشيد و گفت : اى ملك رومزان ، برادر پدرى منست و مادرش ملكه آبريزه ، دختر ملك حردوبست ، و من اين كنيزك ، مرجانه نام را بشناسم . چون ملك رومزان اين بشنيد ، بحيرت اندر ماند و نزهت الزمان را بنزد خود خواند . چون بديدش ، خون برادرى بجوشيد و قصهء او را بازپرسيد . نزهت الزمان ، حكايت برو خواند . سخن او با سخن مرجانه موافق آمد و در نزد ملك ، براستى پيوست كه ملك از اهل عراق و پدر او ملك نعمانست . در حال ، برخاسته ،
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 487 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى