تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 486

مساهمون:

ص٤٨٦
قصد كردهء ؟ گفت : قصد كرده‌ام كه اين اسيران بكشم و سرهايشان بسوى يارانشان بيندازم . پس از آن با لشكر خود بديشان حمله كنم . هركه بكشيم ، كشته‌ايم و هر كه بگريزد ، گريخته است . و اين جنگ آخرينست كه ميانهء ما و اسلاميان خواهد بود . و من به زودى بسوى بلاد خود بازگردم . كه پس از اين كارها ، كارهاى ديگر در مملكت من روى ندهد . دايه چون اين بشنيد ، روى به دو كرده ، به زبان فرنگيان با او گفت : چگونه بر خود هموار كنى كه پسر خواهر و خواهر و دختر خواهر خود را بكشى ؟ چون ملك از دايه ، اين را بشنيد ، سخت خشمگين شد و با او گفت : اى پليدك ، تو با من نگفتى كه مادرت كشته شده و پدرت را مسموم كردند و گوهرى به من داده ، گفتى كه اين گوهر از آن پدر تو بود ؟ چرا براستى سخن نميگوئى ؟ دايه گفت : هرآنچه با تو گفته‌ام ، راست بوده . و لكن كار من و تو كاريست شگفت . مرا نام ، مرجانه است و نام مادر تو ، ملكه ابريزه ، كه خداوند حسن و جمال و شجاعت بود . و اما پدر تو ، ملك نعمان ، شهريار بغداد و خراسان است كه پسر خود ، ملك شركان را با همين وزير دندان بجنگ فرستاده بود . و برادر تو ملك شركان ، از لشكر دور گشته ، راهش بقصر مادر تو ملكه ابريزه بيفتاد و ما كنيزكان با مادر تو در جاى خلوتى ، كشتى هميگرفتيم . ملك شركان درين حالت بما برسيد و به مادرت پناه آورد . پس مادرت پنج روز او را در قصر خود مهمان كرد . و عجوز ملقب به ذات الدواهى ، پدر مادرت ، ملك حردوب را از واقعه بياگاهانيد . و مادرت در دست شركان ، مسلمان شد . و شركان او را گرفته ، به شهر بغداد برد و من و ريحانه و كنيزكان چند با او بوديم . همه مسلمان شديم . چون پدر تو ، ملك نعمان ، ملكه آبريزه را ديد ، مهرش به دو بجنبيد و با او ازدواج كرد . و ملكه بر تو آبستن شد . و مادرت سه گوهر داشت . بملك بذل كرد . ملك ، يكى به نزهت الزمان و يكى ديگر به ضوء المكان بداد و سومين را به برادرت شركان بداد و ملكه آبريزه ، آن گوهر از شركان گرفته ، نگاه داشت . چون ملكه را هنگام ولادت نزديك شد ، شوق ديدار پيوندان كرد و راز خود با من بازگفت . من غلامى سياه را از اين معنى آگاه كردم و وعدهء زر و مالش