تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 485

مساهمون:

ص٤٨٥
جمع آمدند . پس از آن ، كارها در ميانهء ملك ساسان و نزهت الزمان روى بداد كه نزهت الزمان نيز از شهر بدر آمد و با ايشان درپيوست و همهء بزرگان دولت نيز بايشان درپيوستند . پس باهم بنشستند و تدبير كردند و همه را رأى اين شد كه با روميان جنگ كنند و خون ملك نعمان و ملك شركان از ايشان بگيرند . پس بجنگ روميان برفتند و پس از كارهاى چند كه شرح آنها به طول انجامد ، اسلاميان ، دستگير ملك رومزان ، ملك روم شدند . روزى بامدادان ، ملك رومزان بحاضر آوردن كان‌ماكان و وزير دندان و تابعان ايشان بفرمود . چون ايشان حاضر آمدند ، ملك رومزان ، ايشان را در پهلوى خويشتن جاى داد . پس از آن به حكم ملك ، خوانها بگستردند و حاضران ، خوردنى بخوردند و از هلاك ايمن گشتند . با يكديگر ميگفتند كه : ملك ، ما را حاضر نياورده بود مگر اينكه بكشد . آنگاه ملك گفت : خوابى ديده‌ام كه به راهبان گفتم . ايشان گفتند : جز وزير دندان ، كس نتواند تعبير كند . وزير دندان گفت : يا ملك الزمان ، خير است آنچه كه ديدهء . ملك گفت : اى وزير ، در خواب ديدم كه بگودالى اندرم و جمعى به آزار من مشغولند . خواستم برخيزم . چون برخاستم ، بيفتادم و از آن گودال ، بدر آمدن نتوانستم . پس از آن نگاه كردم . در آن گودال ، منطقهء ديدم زرين . دست دراز كرده ، منطقه برداشتم . ديدم دو منطقه است . ميان به آن دو منطقه ببستم . ناگاه آن دو منطقه ، يكى شد . اى وزير ، مرا خواب همين است . وزير دندان گفت : اى شهريار ، بدان كه ترا برادرى يا برادرزادهء يا پسر عمى هست و يا كسى از پيوندان تو كه از خون و گوشت تست كه مىيابى او را . چون ملك اين بشنيد ، به كان‌ماكان و نزهت الزمان و قضى فكان و وزير دندان و ساير اسيران كه با ايشان بودند ، نگاه كرد و با خود گفت : اگر من اينها را بكشم ، دلهاى لشكر ايشان بريده شود و من به زودى بسوى بلاد خود بازگردم و مملكت از دست من بيرون نرود . در حال كه اين قصد كرد ، جلاد بخواست و فرمود كه كان‌ماكان را بكشد . ناگاه دايه ملك در آن ساعت حاضر شد و گفت : اى ملك جهان ، چه