طپانچه سرخ گرديد و از بس گرسنگى ، به هلاكت نزديك بود .
چون كانماكان از كنيزك اين حكايت بشنيد ، چندان بخنديد كه به پشت در افتاد و باكون را گفت : اى دايه ، طرفه حديثى گفتى . من چنين حكايت نشنيده بودم . آيا بجز اين نيز حكايت دانى ؟ كنيزك گفت : آرى دانم . پس حكايات غريبه و نادرههاى مضحكه هميگفت تا كانماكان را خواب برد . و كنيزك در بالين او نشسته بود . كه شب از نيمه بگذشت . كنيزك با خود گفت : اكنون هنگام فرصتست . پس برخاسته ، خنجر برآهيخت و همىخواست كه او را بكشد . ناگاه مادر كانماكان درآمد . چون باكون او را بديد ، برپاى خاست و استقبال كرد و به بيم اندر شد و همىلرزيد . گويا كه تبش گرفته بود . چون مادر كانماكان اين حالت بديد ، عجب آمدش و پسر را بيدار كرد . چون بيدار شد ، ديد كه مادر ببالينش نشسته . و سبب آمدن مادرش اين بوده كه قضى فكان بشنيد كه در هلاك كانماكان اتفاق كردهاند . پس با مادر او گفت : فرزندت را پيش از اينكه باكون بكشد ، درياب . و حكايت با مادر او بازگفت . مادرش در آمدن به پيش فرزند بشتابيد و در همان ساعت كه كانماكان خفته بود و باكون قصد كشتنش كرده بود ، برسيد . چون بيدارش كرد ، كانماكان گفت : بوقت خوبى درآمدى كه دايه باكون بدينجا حاضر است . پس رو به باكون كرده ، گفت : اگر خوشتر از حكاياتى كه گفتى ، حكايت دانى ، بازگو . باكون گفت : حديثى كه گفتم كجا و حديثى كه بگويم كجاست ؟ اينكه خواهم گفت ، خوشتر و طرفهتر است . و لكن وقت ديگر بازگويم . پس باكون برخاست و اميد نجات نداشت . از آنكه دانسته بود كه در نزد مادر كانماكان از واقعه خبرى هست . پس كانماكان را وداع گفته ، برفت .
آنگاه مادر كانماكان گفت كه : امشب مبارك شبى بود كه خدا ترا از مرگ خلاص داد . و چگونگى را از آغاز تا انجام بيان كرد . كانماكان گفت : اى مادر ، زندهء خدا ، كشنده ندارد و اگر بكشندش ، نميرد . و لكن بهتر اينست كه ما از نزد دشمنان بدر رويم .
پس چون روز برآمد ، كانماكان از شهر بيرون شد و با وزير دندان بيكجا
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 484
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٤٨٤