كشيد . پس از آنچنان خيال كرد كه دلاك به او ميگويد كه : اى خواجه ، وقت آنست كه بيرون روى . پس بخنديد . پس از آن دلاك برخاست و دست او بگرفت و فوطه حرير سياه بميان او بست و غلامان با طاس و ساير آلات از پى او روان شدند تا او را بخلوتگاه درآوردند . و در آنجا بخور اندر آتش نهاده بودند و از همه ميوهها و عطرها بدانجا حاضر بود . خربزهء از براى او پاره كردند و او را بر كرسى آبنوس بنشاندند و دلاك ، ايستاده ، او را همىشست و غلامان ، آب همىريختند . پس از آن او را خوب بماليدند و او را تنها در خلوتگاه گذاشته ، بيرون آمدند .
چون از اثر حشيش ، خيالش بدينجا كشيد ، برخاسته ، فوطه از ميان باز كرد و چندان بخنديد كه بيفتاد . پس از آن با خود گفت : چگونه است كه ايشان مرا بخطاب وزيران خطاب كردند و با من يا مولينا الصاحب گفتند ؟ شايد اكنون كار بر ايشان مشتبه گشته ؟ پس از اين مرا خواهند شناخت كه بىسروپائى هستم و به پشت و گردن من سخت خواهند زد . پس از آن به آب گرم اندر شده ، بدر آمد و چنان خيال كرد كه غلام بچهگان و خواجهسرايان بنزد او بيامدند و بقچهء آورده ، بگشودند . سه فوطهء حرير درآورده ، يكى بر سر و يكى بدوش او بينداختند و سيمين را بميان بست . و خواجهسرايان ، كفش بياوردند و او كفش به پوشيد .
خواجهسرايان و غلامان ، دست او را گرفته ، بدر آوردند . ولى او در همهء اين حالات ، خندان بود . تا اينكه در مصطبهء گرمابه نشست و بدانجا فرش ملوكانه يافت . و غلامان بدور او گرد آمده ، او را همىماليدند تا اينكه خوابش برد . در خوابهاى خوشى بود كه ناگاه يكى بر وى بانگ زد كه : اى حشيشى بيدست و پا ، بيدار شو كه ظهر شد و تو هنوز بخواب اندرى . پس چشم باز كرد . خود را بميان حوض آب سرد يافت كه مردم به دو گرد آمده ، همىخنديدند و فوطه بميان ندارد . پس دانست كه همهء اينها اضغاث و احلام و تخيلات حشيش است .
محزون گشت . و مردم به او گفتند : اى پستترين حشيشيان ، تو شرم ندارى كه بدينسان خسبيدهء ؟ پس طپانچه بر او همىزدند و او قفائى همىخورد تا تنش از
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 483
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٤٨٣