داد . آن پليدك گفت : من امشب بنزد تو بمانم و از حكايات عشاق و سخنان غريب با تو حديث كنم . كانماكان به او گفت : مرا حديثى بگو كه اندوه از من ببرد و دل من از او فرح يابد . باكون بنشست و همان خنجر در آستين داشت . پس گفت : سخن نغز و حديث طرفهء كه من آن را شنيدهام ، اينست كه :
حكايت عاشق حشيش كشيده
مردى بود ، خوبرويان دوستداشتى و مال بديشان صرف كردى . تا اينكه بىچيز شد و جهان بر او تنگ گشت و در اسواق هميگرديد تا چيزى بدست آورده ، بدان سدّ رمق كند . ناگاه پارهء ميخ آهنين به انگشت او فروشد و خون از او برفت . پس بنشست و خون از انگشت پاك كرده ، با كهنهء آن را ببست . پس از آن برخاسته ، نالان بود . تا بگرمابه اندر شد و جامه بكند و بدرون رفته ، در كنار حوض آبگرم نشسته ، آب بر سر هميريخت تا اينكه از گرمى آب برنجيد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب يكصد و چهل و سوم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، آن مرد ، آب گرم چندان بر سر ريخت كه از گرمى آن آزرده شد . پس بكنار حوض آب سرد بيامد . كس بدانجا نديد . در آنجا خلوت كرد و پارهء حشيش در آنجا يافت . آن را به دهان گذاشته ، فرو برد . حشيش در مغز او اثر كرد و بر روى سنگها بغلطيد و از اثر حشيش ، چنان خيال كرد كه استاد دلاكان ، او را همىمالد و دو غلام بر سر او ايستاده ، يكى طاس در دست و ديگرى آلاتى كه بگرمابه اندر كار است ، در دست دارد . چون اينها را بديد ، با خود گفت كه : ايشان بغلط بر گرد من آمدهاند . پس بخنديد و پاى خود دراز