تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 481

مساهمون:

ص٤٨١
نزهت الزمان گفت : بحيله بشتابم و به زودى او را هلاك كنم . ملك ساسان گفت : چگونه هلاكش كنى ؟ گفت : با كنيزكى باكون نام بگويم . كه او خداوند فنونست . و آن كنيزك از پليدترين عجوزكان بود و فطرتى ناپاك داشت و كان ما كان و قضى فكان را او پرورده بود . ولى كان‌ماكان ، ميلى بسيار به دو داشت و از غايت ميل در زير پاى او بخفتى . چون ملك ساسان اين سخن بشنيد ، رأى او بپسنديد و همان كنيزك را حاضر آورد و قصه برو فروخواند و فرمود كه در هلاك كان‌ماكان بكوشد و وعدهء زر و مالش بداد . كنيزك گفت : اطاعت كنم . ولى اى ملك ، خنجرى خواهم كه از زهرش آب داده باشند ، كه زودتر او را هلاك كنم . ملك ، او را آفرين گفت و خنجرى تندتر از قضا حاضر آورد . و آن كنيزك ، حكايات و اشعار بسيار شنيده و عجايب اخبار ياد گرفته بود . پس خنجر بگرفت و از خانه بيرون شد و فكر كشتن كان‌ماكان هميكرد تا به نزد كان‌ماكان بيامد . و او ايستاده ، در انتظار وعدهء قضى فكان بود . ديد كه عجوزك درآمد و او هميگويد كه : زمان وصال نزديك شد و هنگام جدائى برفت . چون كان‌ماكان اين سخن بشنيد . با او گفت : حالت قضى فكان بازگو كه چگونه است ؟ باكون پليدك گفت كه : او بمحبت تو اسير است و پيوسته نام تواش ورد زبان مىباشد . در آن هنگام ، كان‌ماكان ، جامهاى خود را بمژدگانى به او بداد و وعدهء زر و مالش