تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 480

مساهمون:

ص٤٨٠
گشت و چشم به يكديگر بدوختند . و در شهر ، حديثى جز حكايت كان‌ماكان نبود و او را بشجاعت و ملاحت ، صفت ميكردند و ميگفتند كه ما را جز او شهريارى نشايد . و اما ملك ساسان بنزد نزهت الزمان شد . نزهت الزمان گفت : مردم را مىبينم كه كان‌ماكان را بشجاعت ، صفت ميگويند و مدحت هميكنند و ايشان را حديثى جز حديث او نيست . ملك ساسان گفت : شنيدن كى بود مانند ديدن ؟ من خود ، او را ديده‌ام و هيچ خصلت نيكو و صفت كمال در او نيافته‌ام . مردم بتقليد يكديگر سخن ميگويند و بىسبب او را مدح ميكنند . اكنون آوازهء او به شهر در پيچيده و مردم بغداد به دو مايل گشته‌اند و وزير دندان مكار خيانتكار ، لشكر بيكران از شهرها جمع آورده . و من چگونه توانم بر خود هموار كنم كه پس از چندين سال سلطنت ، به زير حكم بىپدرى درآيم ؟ نزهت الزمان گفت : اكنون چه قصد دارى ؟ گفت : قصد من اينست او را بكشم تا وزير دندان ، نوميد شود و جز من به جائى اميدوار نباشد و طاعت مرا قبول كند . نزهت الزمان گفت : كيد و مكر با بيگانگان ناپسند است . چگونه تو با خويشان همىپسندى ؟ بهتر اينست كه قضى فكان را به او تزويج كنى و سخنى را كه پيشينيان گفته‌اند ، بنيوشى . كه گفته‌اند :
ببخش اى ملك كادميزاده صيد * باحسان توان كرد و وحشى به قيد عدو را بالطاف گردن ببند * كه نتوان بريدن بتيغ آن كمند چو دشمن كرم بيند و لطف و جود * نيايد ازو خبث اندر وجود
ملك ساسان چون مضمون ابيات بدانست ، خشمگين برخاست و گفت : اگر ميدانستم كه ترا مقصود ، نه مزاح است ، ترا ميكشتم . نزهت الزمان گفت : چون تو بر من خشم آوردى ، من نيز با تو مزاح كنم . پس برخاسته ، سرودست ملك ببوسيد و گفت : رأى تو بس صوابست . زود باشد من و تو حيلتى كرده ، او را بكشيم . چون ملك ساسان از نزهت الزمان اين را شنيد ، فرحناك شد و به او گفت كه : بحيله كردن بشتاب و اندوه از من ببر . كه راه حيله بر من تنگ گشته .