و جد من بود . چون پدرم را مرگ دررسيد ، من خوردسال بودم . مرا از سلطنت بكنار كرد . پس من نذر كردم كه تا انتقام از خصم خود نكشم ، نان كس نخورم .
جوان با او گفت : بشارت باد ترا كه نذر تو قبول شد و خصم تو بزندان اندر است .
و گمان من اينست كه زود باشد او بميرد . كانماكان گفت : در كجا بزندانست ؟
جوان گفت : بدرون اين قبهء بلند . كانماكان نظر كرده ، مردمان را ديد كه به آن قبه در ميشوند و طپانچه بساسان هميزنند . پس كانماكان نزديك قبه رفت و بقبه نگاه كرده ، بازگشت و به خوردن بنشست . اندكى بخورد و آنچه گوشت باقى ماند ، بدستار خوان بگذاشت . و در همان مكان چندان بنشست كه شب ، تاريك شد و جوان ميزبان بخفت .
آنگاه برخاسته ، بسوى قبه رفت و سگان بدور قبه پاس ميداشتند . سگى بسوى او برجست و او پارهء گوشت كه بدستارخوان اندر داشت ، پيش سگ بينداخت و سگان ديگر را پارهپاره گوشت همىانداخت تا بدر قبه برسيد و بنزد ملك ساسان شد . دست خود را بر سر او بنهاد . ساسان بآواز بلند گفت : كيستى ؟
گفت : كانماكانم كه در هلاك من هميكوشيدى و خدا ترا ببدكردارى خود ، گرفتار كرد . اينكه مملكت جد و پدر مرا گرفتى ، بس نبود كه در كشتنم نيز بكوشيدى ؟ ملك ساسان ، سوگندان باطل ياد كرد كه : در هلاك تو نكوشيدهام و اين سخن كه شنيدهء ، دروغ است . كانماكان ازو درگذشت و گفت : بر اثر من بيا .
گفت : قوت اينكه گامى بردارم ، ندارم . پس كانماكان دو اسب بگرفت و هر دو سوار گشته ، تا صبحگاهان براندند . و على الصباح ، نماز صبح بگذاردند و هميرفتند تا به باغى برسيدند و در آنجا نشسته ، حديث ميگفتند . پس كانماكان برخاسته و با ملك ساسان گفت : آيا از من چيزى ترا بدل مانده است ، يا نه ؟
ملك گفت : لا و اللّه . آنگاه باهم يكدله گشتند كه ببغداد بازگردند . صباح بدوى گفت : من پيش از شما رفته ، مردم را بشارت دهم . پس او را پيش فرستادند . و او مرد و زن را بشارت بداد و مردم با دف و ناى باستقبال بدر آمدند . و قضى فكان چون ماه شب تاريك بدر آمد و كانماكان او را بديد . هر دو را شوق ، غالب
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 479
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٤٧٩