پس عجوز بازگشت و پاسخ كانماكان را به دختر عم او بگفت . پس از آن ملك ساسان به انتظار بنشست كه هر وقت كانماكان از شهر بيرون رود ، بكشتن او سواران بگمارد . اتفاقا كانماكان به قصد نخجير بيرون رفت و صباح بدوى را نيز با خود برد . از آنكه شب و روز از او جدا نميشد . پس كانماكان ، ده غزال صيد كرد و در ميان غزالان ، غزالهء چشم سياهى بود كه به چپ و راست نظاره ميكرد . كانماكان او را رها كرد . صباح بدوى گفت : از بهرچه او را رها كردى ؟ كانماكان بخنديد . غزالان ديگر نيز رها كرد و با صباح گفت : رها كردن غزالهء كه بچه دارد ، از مروت و جوانمردى است . و اين غزاله كه به چپ و راست نظر ميكرد ، بچگان شيرخوار داشت ، بدان سبب او را رها كردم . و ديگر غزالان را به كرامت او آزاد كردم . صباح گفت : مرا نيز آزاد كن تا بنزد كودكان خود روم .
كانماكان بخنديد و او را با ته نيزه بزد . او به زمين بيفتاد و چون مار برخود همىپيچيد . ايشان در اين حالت بودند كه گرد برخاست و از ميان گرد ، سواران و شجاعان پديد شدند . و سبب آمدنشان اين بود كه ملك ساسان را از نخجير رفتن كانماكان آگاه كردند . او نيز اميرى از ديلميان را كه جامع نام داشت ، با بيست تن سوار دلير ، زر و مال بداد و به كشتن كانماكانشان امر بفرمود .
چون ايشان به كانماكان نزديك شدند و بر او حمله كردند ، او نيز بديشان حمله آورد و همهء ايشان را بكشت . ناگاه ملك ساسان ، سواره برسيد و فرستادگان را كشته يافت . بهراس اندر شد و بازگشت . مردمان آن مكان كه آگاه شدند ، او را بگرفتند و محكم ببستند .
پس از آن كانماكان با صباح بدوى هميرفتند . به راه اندر ، جوانى ديدند كه بدر خانهء ايستاده . كانماكان ، او را سلام كرد . جوان ، جواب بازگفت . پس از آن به خانه رفته ، دو كاسه بياورد . در يكى شير و در يكى تريد روغنين بود . كاسهها بر زمين بگذاشت و از كانماكان تمنى خوردن كرد . كانماكان نخورد . جوان گفت :
چونست كه چيز نخوردى ؟ گفت : نذر دارم . جوان پرسيد : سبب نذر چيست ؟
گفت : بدان كه ملك ساسان ، مملكت مرا به ستم غصب كرده ، و مملكت از پدر
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 478
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٤٧٨