پس ملك از ايوان برخاست و بخلوت اندر بنشست و خاصان خود را بخواست و با ايشان گفت : قصد من اينست شما را از راز پوشيدهء خود باخبر كنم .
بدانيد كه كانماكان ، سبب هلاك من خواهد شد . از آنكه گهرداش را كشته و او بسى قبيله از اتراك و اكراد داشت . و از آنچه وزير دندان كرده ، نيك آگاه هستيد . كه او پيمان بشكست و احسان من فراموش كرد . شنيدهام كه او لشكر انبوه از شهرها جمع آورده و قصدش اينست كه كانماكان را سلطان كند . و او چون سلطان شود ، ناچار مرا بكشد . چون خاصان ، اين سخن بشنيدند ، گفتند : اى ملك ، اگرنه تو او را تربيت كرده بودى و نه ما او را پروردهء تو ميپنداشتيم ، هيچ كس از ما بنزد او نميرفت . بدان كه ما زيردستان تو هستيم . اگر تو كشتن او را بخواهى ، بكشيمش و اگر بخواهى كه از تو دور شود ، دورش كنيم . چون ملك ، سخنان ايشان بشنيد ، گفت : كشتنش اوليتر است . ولى ناچار بايد از شما پيمان بگيرم . ايشان سوگندان خوردند و پيمان محكم بستند . ملك ، ايشان را گرامى بداشت و وعدهء زر و مال بداد . پس از آن برخاسته ، به خانه آمد و اين خبر به قضى فكان رسيد . سخت اندوهگين شد و عجوز سعدانه را حاضر آورده و بنزد كان ماكانش فرستاد كه خبر به دو رساند و او را از نيت ملك آگاه كند .
پس عجوز بنزد كانماكان بيامد و او را سلام كرد . كانماكان از لقاى عجوز فرحناك شد . و عجوز ، خبر به او بگفت . چون كانماكان خبردار شد ، با عجوز گفت كه : سلام من به دختر عمم برسان و با او بگو كه مملكت از آن پروردگار است . بهركه از بندگانش بخواهد ، عطا فرمايد . و شاعر در اين معنى چه نيكو گفته :
اين عطا چيست كار كارگشاى * وين شرف چيست لطف بار خداى
لطف او گر به خاك پيوندد * آدم آنجا رود كمر بندد
نه پيمبر كه رخ به يثرب داد * لشكر آورد مكه را بگشاد
نه فريدون گاوپرورده * كرد شير گرسنه را برده