گهرداش گفت : تو كه مادر ندارى ، بازگو پدرت كيست ؟ گفت : من كانماكان بن ضوء المكان بن ملك نعمانم . گهرداش چون اين بشنيد ، گفت : ازين شجاعت و ملاحت كه تراست ، چنين مينمايد كه راست گفته باشى . لكن ايمن باش و آسوده خاطر برو ، كه پدرت خداوند احسان بود . كانماكان گفت : اى گوساله ، من ازين سخنان ، ترا بزرگ نخواهم شمرد . پس گهرداش خشمگين شد و بر يكديگر حمله كردند و همديگر را با گرزهاى گران ميكوبيدند . بدانسان كه هريك را گمان اين بود كه آسمان فروميريزد . پس نيزها به كار بردند . گهرداش ، نيزه به دو حواله كرد . كانماكان خم شد و نيزه برو نرسيد . آنگاه كانماكان ، نيزه به سينه گهرداش بزد و سنان نيزه از مهرهء پشت او درگذشت .
پس مال را بيكجا گرد آورد و بانگ بر غلامان زد كه : مال ، سخت برانيد . در آن هنگام ، صباح بن رماح از تل فرود آمد و سر گهرداش را ببريد .
كانماكان بخنديد و گفت : واى بر تو ، اى صباح ، من ترا مردى جنگجوى گمان مىكردم . صباح گفت : اى خواجه ، غلامك خود را از اين غنيمت بىنصيب مكن . شايد بوصال دختر عمم نجمه برسم . كانماكان گفت : ترا از اين غنيمت ، نصيب دهم . ولى تو مال و غلامان را پاسبانى كن . كانماكان روى ببغداد نهاد .
چون نزديك بغداد رسيد ، لشكريان از آمدن كانماكان و آوردن چنان غنيمت آگاه شدند و سر گهرداش در نيزه صباح بديدند . بازرگانان ، سر گهرداش بشناختند و فرحناك شدند كه خدا خلق را از شر او آسوده كرد . و از كشتن او در شگفت ماندند و كشنده را ثنا گفتند . و مردمان بغداد ، كانماكان را از وقايع وزير دندان و ملك ساسان بياگاهانيدند و مردان و دليران ازو بترسيدند . پس مال را براند تا بپاى قصر برسانيد و نيزهء را كه سر گهرداش بر آن بود ، بر در قصر به زمين كوفت و مردمان و بزرگان بغداد را اسبها و اشترها بداد . اهل بغداد را دل به دو مايل شد . پس از آن كانماكان رو بصباح كرده ، او را در جايگاهى وسيع جاى بداد . پس از آن بنزد مادر رفته و آنچه در سفر روى داده بود ، با مادر گفت . و ملك ساسان از چگونگى آگاه بود .
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 476
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٤٧٦