تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 475

مساهمون:

ص٤٧٥
بنمائى ؟ از اسب فرود آى تا زمانى باهم حديث گوئيم . من راه بر دليران و مردان ، بريده ، همهء اين اموال رانده‌ام كه از براى تو صرف كنم و تو مرا شوى خود گيرى تا دختران ملوك ، ترا خدمت كنند . و درين نواحى از تو بزرگتر ، كس نباشد . چون كان‌ماكان اين سخن بشنيد ، آتش خشمش شرر افروخت و گفت : واى بر تو ، فاتن كيست ؟ و بيهوده و هذيان بيك‌سو بنه و طعن و ضرب را آماده شو كه به زودى به خاك و خون ، غلطان خواهى شد . پس از آن كان‌ماكان ، اسب برانگيخت و جولان كرد و جنگ بخواست . گهرداش دانست كه دليريست بزرگ و گمانش ناصواب بوده . پس بسوارانى كه با او بودند ، گفت : واى بر شما . يكى از شما بمبارزه رود و او را از طعم تيغ و لذّة نيزه آگاه كند . آنگاه ادهم سوارى به دو حمله كرد و اندك زمانى جولان كردند و كان‌ماكان سبقت كرد و دليرانه ضربتى برو زد كه از مغز او گذشت . و آن سوار ، چون اشتر فرياد كشيده ، از اسب برافتاد . آنگاه ديگرى حمله آورد . با او نيز چنان كرد كه با نخستين كرده بود . مبارز سيمين و چارمين و پنجمين را نيز هلاك ساخت . پس از آن بيك‌بار حمله كردند . آتش جنگ ، شررافروز شد . ساعتى نرفت كه كان‌ماكان ، ايشان را طعمهء سنان جان‌ستان كرد . گهرداش چون اين حالت بديد ، از هلاك خويشتن بترسيد و دانست كه او بس دلير و بجهان اندر ، يگانه است . پس با كان‌ماكان گفت كه : از خون ياران ، درگذشته و ترا بخشيدم . از من هرآنچه خواهى ، بگير و به شهر خود بازگرد . كان‌ماكان گفت : مروّت و جوانمردى تو كم مباد . و لكن تو اين سخن بگذار و خود را از ورطه برهان . در آن هنگام ، گهرداش خشمگين شد و به او گفت : واى بر تو ، اگر مرا بشناختى ، هرگز چنين سخنان نگفتى . من شير بيشهء دلاورى ، گهرداش بن سامرى هستم كه بر ملوك بتازم و راه به مسافرين ببندم و مالهاى بازرگانان ببرم . و همين اسب كه بر آن نشستهء ، از آن من بود . هميخواهم بدانم كه چگونه ترا شد ؟ كان‌ماكان گفت : اين اسب را عجوز ذات الدواهى ، كشنده جد و عمم ، ملك نعمان و ملك شركان بنزد عمم ملك ساسان هميبرد .