گفت كه : اين مال بكجا خواهى برد ؟ كانماكان گفت : بجنگ اندر آى و بدانكه مبارز تو شيران را چيره شود و دليران را بكشد و او را شمشيرى است كه بهر سوى كه ميل كند ، ببرد . چون آن سوار اين سخنان بشنيد ، بسوى او نگاه كرد . ديد كه مانند شير عرين همىغريد ، و لكن روئى دارد ، مانند آفتاب . و آن سوار ، رئيس يك صد سوار بود و گهرداش نام داشت . چون كانماكان را ديد كه با چنان شجاعت ، بس بديع الجمالست و در حسن بمحبوبهء گهرداش كه فاتن نام داشت ، همىماند . و آن دختر ، فاتن نام ، آفتابروئى بود كه سخندان در وصف او حيران بود و با اين ابيات ، او را همىستود :
عارض نتوان گفت كه روى قمر است آن * بالا نتوان گفت كه سرو چمنست آن
هرگز نبود جسم بدين حسن و لطافت * گوئى همه روحست كه در پيرهنست آن
خاليست بدان صفحهء سيمين بناگوش * يا نقطهء از غاليه بر ياسمن است آن
فى الجمله قيامت توئى امروز در آفاق * در چشم تو پيداست كه باب فتنست آن
گفتم كه دل از چنبر زلفت برهانم * ترسم نتوانم كه شكن بر شكن است آن
و با چنان شمايل نيكو ، شجاعان قوم از سطوت او بيم داشتند و دليران طوايف از هيبت او ترسان بودند . و آن حورنژاد ، سوگند ياد كرده بود كه شوهر نگيرد ، مگر كس را كه برو چيره شود . و گهرداش از جمله خواستگاران او بود . و او با پدرش گفته بود كه : كس ، مرا تزويج نتواند كرد ، مگر اينكه در ميدان بر من غلبه كند . اين سخن بگهرداش برسيد . ترسيد كه با دخترى مقاتله كند و سبب ننگ و بدنامى شود . بعضى از يارانش گفتند كه : ترا نكوئى در سرحدّ كمال است . هرگاه تو با او مقاتله كنى ، اگرچه او را قوّت بيشتر باشد ، باز تو بر او چيره شوى . از آنكه حسن تو ببيند ، خوددارى نتواند كرد . گهرداش سخن آنان را نپذيرفت و جرأت مقابله نكرد و پيوسته از مبارزه فاتن گريزان بود . تا او را با كانماكان بدينگونه گذشت و او چنان پنداشت كه كانماكان ، محبوبهء او فاتن است . پس پيش رفته ، گفت : واى بر تو اى فاتن ، آمدهء كه شجاعت خود به من