خداوندان اينها گروهى بسيار هستند و در ميان ايشان مردان كار و دليران كارزار هستند . اگر ما خويشتن به اين ورطهء خطرناك اندازيم ، راه رهائى ندانيم . پس كانماكان بخنديد و دانست كه او كمدلست . او را بگذاشت و خود بيغما روان شد و اين ابيات همىخواند :
شيرمردان چو عزم كار كنند * كار ازينگونه مردوار كنند
پيش تير بلا سپر گردند * نزد شير اجل گذار كنند
پس از آن بر آن مال حمله كرد و تمامت آنها را براند . آنگاه مردان با تيغهاى جوهرى و نيزههاى بلند ، روى به دو آوردند . و پيشرو ايشان تركى بود دلير و كارزار ديده . به كانماكان حمله آورد و گفت : واى بر تو . اگر بدانى كه اين مال از كيست ، چنين كارها نكنى . بدانكه اين مال از طايفهء روميانند كه ايشان دليران جهانند و ايشان يكصد تن سوار هستند كه هيچ ملك را اطاعت نكنند و اسبى از ايشان سرقت بردهاند و ايشان سوگند ياد كردهاند كه از اينجا بازنگردند ، مگر اينكه اسب بدست آورند . كانماكان چون اين بشنيد ، بانگ بر ايشان زد كه : اين همان اسب است كه طالب آن هستيد و از بهر او در هلاك من هميكوشيد . پس همهء شما بمبارزت من گرد آئيد . آنگاه بانگ بر قاتول زد . قاتول مانند غول روى بر ايشان نهاد . و كانماكان ، يكى از سواران را بكشت و روى به دوم و سوم و چهارم كرده ، ايشان را از زندگانى دور ساخت . در آن حال ، غلامان بترسيدند .
كانماكان با ايشان گفت : اى تخمهاى ناپاك ، مالها را برانيد . و گرنه شمشير از خون شما سرخ كنم . پس غلامان ، مالها را براندند و يكيك همىگريختند .
صباح چون اين بديد ، فرحناك شد و از تل فرود آمد و آواز هميكرد كه ناگاه گرد برخاست و از ميان گرد ، يكصد سوار بسان شيران نيستان بيامدند .
چون صباح ، ايشان را بديد ، بفراز تل بگريخت و تفرج جنگ هميكرد و ميگفت : من مرد اين ميدان نيستم . من در بازى و مزاح ، خوب سوارى هستم .
پس از آن ، صد سوار ، كانماكان را احاطه كردند . سوارى از ايشان پيش آمد و