كانماكان گفت : اى دختر عم ، گريه مكن . اميدوارم خدائى كه جدائى مقدر كرده ، ما را بوصال برساند . پس از آن كانماكان ، سفر را پذيره شد و بنزد مادر رفته ، وداعش گفت . و تيغ بميان بسته ، از قصر بدر آمد و بر اسب خود بنشست و در كوى و محلت شهر هميرفت تا بدروازهء شهر رسيد . ناگاه رفيق خود ، صباح بن رماح را ديد كه در خارج شهر ايستاده . صباح چون او را بديد ، بركابش بوسه داد و تحيت گفت و از او پرسيد : اى برادر ، چگونه اين اسب و اين مال ، ترا بدست آمد ؟ و من بجز همان شمشير ، چيزى ندارم . كانماكان گفت : ساعتى كه از من جدا گشتى ، مرا اين اقبال روى بداد . آيا ميتوانى كه با من بيائى و نيت خود را در دوستى من پاك كنى ؟ بدوى گفت : اى خواجه ، بخداى كعبه سوگند كه در آرزوى تو بودم . پس از آن شمشير از دور آويخته و انبان به شانه انداخته ، در پيش اسب همىدويد . تا چهار روز بدينسان هميرفتند و غزالان صيد كرده ، هميخوردند و از چشمههاى خنك و گوارا همىآشاميدند . روز پنجم بتلى بلند نزديك شدند كه در پاى آن تل ، چراگاهها بود كه اشتران و گوسفندان و گاوان بدانجا چندان بودند كه بسر سوزنى خالى نبود . كانماكان از ديدن آنچنان رمه و خيل ، شادمان شد و بخاطرش گذشت كه آنها را بيغما برد . پس با بدوى گفت :
اين مال ببايد برد . شايد من و ترا حاجت روا شود . صباح گفت : اى خواجه ،
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 472
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٤٧٢