كه اگر بكنى ، خبر در ميان مردم پراكنده شود و ملوك زمان ، ترا سرزنش كنند كه كانماكان ، خداوند مروت و پاكدامن بود . كارى نكرد كه از بهر او عيب باشد .
پس تو صبر كن و مشتاب . كه در ميان مردمان بغداد شايع گشته ، وزير دندان ، لشكر از جميع شهرها جمع آورده و همىخواهد كه كانماكان را سلطان كند .
ملك ساسان گفت : ناچار كانماكان را بورطهء درافكنم كه راه بدر آمدن نداند . و من خاطر او را بدست نياوردم ، مگر از براى اينكه مردمان بغداد به دو ميل نكنند .
و زود خواهى ديد كه كار چگونه مىشود . پس نزهت الزمان را بگذاشت و بيرون آمده ، به كار مملكت بپرداخت . ملك ساسان را كار بدينگونه شد .
و اما كانماكان روز ديگر بنزد مادر بيامد و با او گفت : اى مادر ، مرا قصد اينست كه راه به بازرگانان بگيرم و مال ايشان را بيغما برم و رمهها برانم و غلامان و كنيزان گرد آورم و مال افزون كنم . آنگاه قضى فكان را از عم خود بخواهم .
مادرش گفت : اى فرزند ، مال مردمان ، بىخداوند نباشد . در سر مال ، مردان هستند كه بشيران چيره شوند و پلنگان صيد كنند . كانماكان گفت : از قصد خود باز نخواهم گشت تا بآرزو نرسم . پس از آن عجوز را بنزد قضى فكان فرستاد و پيغام داد كه : سفر خواهم كرد تا مهر شايان پديد آورم . و با عجوز گفت : ناچار بايد جواب او را به من آورى . پس عجوز برفت و جواب بياورد و گفت كه : قضى فكان بنزد تو خواهد آمد . پس كانماكان در انديشه بود كه ناگاه آن آفتاب رو بكاشانهء او پرتو انداخت و با كانماكان گفت : جان من فداى تو باد كه تاكنون در انديشه بسر بردهء . پس كانماكان برپاى خاست و گفت :
اى مرهم ريش و مونس جانم * چندين بمفارقت مرنجانم
اى راحت اندرون مجروحم * جمعيت خاطرپريشانم
آن كس كه مرا بباغ ميخواند * بىروى تو ميبرد به زندانم
و اللّه كه دل از تو بازنستانم * گر در سر كار تو رود جانم
پس او را از قصد خود بياگاهانيد . قضى فكان بر عزيمت او بگريست .