آنكه از عاقبت كار وزير دندان بيم داشت . پس كانماكان را ذلت و خوارى برفت و فرحناك شد و بنزد مادر برفت و از حال دختر عمش باز پرسيد . مادرش گفت : اى فرزند ، مرا دورى تو از ديگران مشغول ساخته بود . گفت : اى مادر ، برخيز و بنزد او شو . شايد مرا بنظرهء بنوازد . مادرش گفت كه : طمع ، مرد را خوار كند . اين سخنان بگذار كه از براى تو رنج ميافزايد . و من هم بنزد او نروم و سخن با او نگويم . چون كانماكان اين را از مادر شنيد ، با مادر گفت : از دزد همين اسب شنيدم كه عجوز ذات الدواهى به اين بلاد آمده و قصد كرده كه ببغداد اندر شود . و اين عجوز همانست كه جد و عم مرا كشته . ناچار بايد خون ايشان بگيرم و اين ننگ از دودمان بردارم . پس مادر بگذاشت و بنزد عجوز محتاله سعدانه نام رفت و از حال خويش به دو شكايت كرد و حكايت قضى فكان بازگفت و از عجوز تمنا كرد كه بنزد قضى فكان رود و او را با كانماكان ، مهربان كند . عجوز اطاعت كرد و بنزد قضى فكان رفته ، دل او را با كانماكان مهربان كرد . پس از آن بازگشته ، گفت كه : قضى فكان ترا سلام رسانيده و گفت كه : تو را خواهم ديد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب يكصد و چهل و دوم برآمد
گفت : اى ملك جوان بخت ، عجوز بنزد كانماكان بازگشت و با او گفت كه :
قضى فكان ، ترا سلام رسانيده و وعده كرد كه تو را خواهم ديد . پس كانماكان بوعدهء دختر عم فرحناك شد . چون نيمهء روز درآمد ، قضى فكان بنزد او بيامد و با او پيمان سخت بست كه تنها او را به همسرى خواهد خواست و بس . آنگاه قضى فكان ، او را وداع كرده ، بقصر خود بازگشت و راز خود را با بعضى از كنيزكان بگفت . و كنيز نيز بنزد ملك ساسان شد و او را از كار پسر و دختر با خبر كرد . ملك نزد قضى فكان آمد . تيغ بركشيد و هميخواست كه سر از تنش جدا كند . ناگاه مادر او نزهت الزمان برسيد و گفت : او را آسيب مرسان و با او بد مكن