آورده و قصدش اينست كه به بغداد بازگردد و با خصم خود مقاتله كند . و سوگند ياد كرده كه تا كانماكان را بتخت سلطنت ننشاند ، تيغ در غلاف نكند . و بازرگانان با كانماكان گفتند كه : چون ملك ساسان بدانست كه بزرگ و كوچك ، خيره گشتهاند ، محزون و اندوهناك شد و گنجها گشوده ، زر و سيم ببزرگان دولت بخش كرده و آرزو همىكرد كه كانماكان بنزد او بازگردد تا با او مهربانى كند و او را امير لشكر سازد . چون كانماكان از بازرگانان ، اين حكايت بشنيد ، به همان اسب نشسته ، بسوى بغداد بشتابيد .
هنگامى كه ملك ساسان در كار خود حيران بود ، آمدن كانماكان را بشنيد . تمامت سپاه را با بزرگان بغداد باستقبال بفرستاد . فرستادگان ، او را ملاقات كرده ، پياده در پيش روى او همىآمدند تا بقصر برسيدند . خواجهسرايان ، مادر كانماكان را بشارت بردند . مادرش بيامد و جبين او ببوسيد و در آغوشش بگرفت . كانماكان گفت : اى مادر ، بگذار تا نزد عم خود ، ملك ساسان روم . كه بس نكوئى و احسان با من كرده . و اما بزرگان دولت بنزد ملك ساسان رفته ، اسب را صفت گفتند و سوار را بدليرى بستودند . آنگاه ملك برخاسته ، بنزد كان ماكان رفت و او را سلام كرد . چون كانماكان ، ملك را بديد ، برپاى خاست .
دست و پاى او را بوسه داد و اسب را پيش كشيده ، هديه كرد . ملك به دو آفرين گفت و دلتنگى زمان غيبت باز نمود و بسلامتش شكر بگذارد . پس از آن ، نظر باسب انداخته ، بشناختش كه قاتولست و مجنون لقب دارد و در سالى كه ملك شركان را كشته بودند ، اين اسب را در پيش روميان ديده بود . ملك با كانماكان گفت : اگر در آن سال اين اسب را بهزار اسب ميفروختند ، پدرت ضوء المكان ميخريد . ولى اكنون شكر خداى را كه سزا بسزاوار رسيد و اين اسب ، ترا شايسته است . من هديه ترا قبول كردم و باز به تو موهبت كردم . پس از آن ملك فرمود از بهر كانماكان خلعت بياوردند و اسبها به دو بخشيد و در قصر بزرگتر ، خانهء بهر او ترتيب دادند و خواستهء بىشمر ، او را عطا كرد .
عزت و شادى به كانماكان روى بداد و ملك ، او را بس گرامى داشت ، از
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 469
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٤٦٩