تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 468

مساهمون:

ص٤٦٨
اگر مرا در راه ، مرگ دررسد ، اين اسب از آن تو و تو آن را سزاوارترى از ديگران . كان‌ماكان گفت : اگر بايد ترا بدوش گرفته ، ببرم ، مضايقه نكنم و اگر جان من در دست خود ميبود ، نيمه جان به تو بذل ميكردم . زيرا كه من از خاندان احسان و دادرس درماندگان هستم . پس خواست كه او را بر اسب بنشاند ، آن مرد مجروح گفت : اندكى صبر كن . پس هر دو چشم برهم نهاد و دستها بگشود و كلمهء شهادت بگفت و مرگ را آماده گشته ، اين ابيات بخواند :
دريغا كه بىما بسى روزگار * برويد گل و بشكفد نوبهار بسى تير و دىماه و اردىبهشت * بيايد كه ما خاك باشيم و خشت كسانى كه از ما بغيب اندرند * بيايند و بر خاك ما بگذرند مبنديد دل در سراى سپنج * كه انجام مرگست و آغاز رنج چه مردن دگرجا چه در شهر خويش * سوى آن جهان ره يكى نيست بيش
چون ابيات بانجام رسيد ، دهان باز كرده ، فرياد بزد و جهان را وداع گفت . پس كان‌ماكان او را به خاك سپرد و لگام اسب بگرفت . ديد چنو اسب در اصطبل ملك ساسان يافت نشود . پس از آن قافله بازرگانان برسيدند و كان‌ماكان را از آنچه در ايام غيبت در ميان ملك ساسان و وزير دندان گذشته بود ، آگاه كردند و گفتند كه وزير دندان از طاعت ملك ساسان بدر رفته و نيمى از سپاه با وزير دندان هم‌عهد گشته و سوگندان ياد كرده‌اند كه جز كان‌ماكان ، ايشان را سلطان نباشد . وزير دندان از ايشان ايمن گرديده ، با ايشان بجزاير هند و بربر و بلاد سودان رفته و از آنجاها لشكرى چون ستارهاى آسمان و ريگهاى بيابان فراهم