چون شب يكصد و چهل و يكم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، آن سوار زخمى با كانماكان گفت كه : گهرداش با دليران پديد شدند و بر عجوز و خادمان گرد آمدند . ساعتى نرفت كه ده تن خادمان و عجوز را ببستند و اسب بگرفتند . من با خود ميگفتم كه : مرا رنج ، بيهوده شد و به مقصود نرسيدم . پس از آن صبر كردم تا انجام كار بدانم . ديدم كه عجوز بگريست و با گهرداش گفت : اى فارس دلير ، چون تو اسب بگرفتى ، با عجوز و خادمان چه خواهى كرد ؟ پس با زبان چرب و سخنان نرم ، حيله همىكرد و گهرداش را سوگند ميداد تا اينكه گهرداش ، ايشان را رها كرد . پس گهرداش با خادمان خود بيامدند و من نيز بر اثر ايشان بيامدم و پيوسته منتظر فرصت بودم .
چون راه پيدا كردم ، اسب را بدزديدم و سوار گشتم . همين كه تازيانه بر اسب زدم ، آگاه شدند و بر من احاطه كردند و با تير و سنان ، مرا هميزدند و من برين اسب نشسته بودم و اسب بجاى من با ايشان با دست و پاى خود مقاتله ميكرد ، تا اينكه مرا از ميان ايشان بدر آورد . ولى بجنگ اندر ، زخمها به من رسيده بود و من سه شبانهروز بود كه در پشت اين جاى داشتم و خوردنى نخورده بودم و توانائى از من رفته بود . تو با من نيكوئى و مهربانى كردى و من ترا عريان مىبينم و از تو آثار بزرگى پديد است . بازگو كه كيستى ؟
كانماكان گفت : مرا كانماكان بن ضوء المكان بن ملك نعمان گويند .
پدرم را مرگ دررسيد و من بىپدر ماندم . پس از پدرم ، مردى دون و پست ، سلطان بغداد شد . پس كانماكان ، حديث خود را از آغاز تا انجام بازگفت . و مرد مجروح را دل بر وى بسوخت و گفت : تو خداوند حسب بزرگ هستى و از جبين تو چنان مىبينم كه جهان ، مسخر كنى . پس اگر بتوانى مرا بر اسب بنشانى و خود نيز سوار شوى و مرا بجاى خويشتن برسانى ، ترا در دنيا عزتى خواهد بود و در آخرت مثوبت . از آنكه مرا توانائى نمانده كه خود را بر اسب بتوانم نگاه داشت .