نزديك كانماكان بيامد ، سرشك از ديده بباريد و با كانماكان گفت : اى بزرگ عرب ، مرا يار خود گير كه چون منى را نتوانى يافت . و مرا جرعهء آب ده . اگرچه آب با زخم سازگار نيست . و بدان كه اگر زنده بمانم ، چندان چيز تو را دهم كه بىنياز شوى . و اگر بميرم ، تو از كردار صواب خويش به ثواب اندرى . و در زير آن سوار ، اسبى بود كه در حسن او نظارهگيان حيران همىماندند و دست و پاى آن بستونهاى رخام همىمانست . كانماكان چون آن اسب بديد ، بحيرت اندر ماند و با خود گفت كه : محال است كه چنين اسب در همهء روى زمين بهم رسد . پس كانماكان سوار را از اسب فرود آورد و جرعهء آبش بداد و اندكى صبر كرد تا سوار ، راحت گرفت . پس كانماكان با او گفت : كيست كه با تو چنين بدى كرده ؟
سوار گفت : من تو را از حقيقت حال آگاه سازم . بدان كه پيوسته مرا كار اينست كه اسبان بدزدم و نام من غسانست . و من اين اسب را در بلاد روم بنزد ملك افريدون بشنيدم و اين اسب را قاتول گويند و لقب اين اسب ، مجنونست . من از براى اين اسب بقسطنطنيه سفر كردم و هميشه مراقب اين اسب بودم كه ناگاه عجوزى بدر آمد كه آن عجوز در نزد روميان ، بس گرامى بود و او را ذات الدواهى ميگفتند . و اين اسب با همان عجوز بود . و ده تن خادمان بخدمتگذارى اين اسب گماشته بودند . و آن عجوز ، قصد بغداد داشت و هميخواست بنزد ملك ساسان رود و ازو صلح و امان بخواهد . پس من در طمع اين اسب بر اثر ايشان روان شدم و همىآمدم . ولى مرا بدين اسب ، دسترس نبود . از آنكه خادمان ، سخت پاس ميداشتند . همىآمديم تا اينكه بدين مكان برسيديم . و مرا بيم از آن بود كه ببغداد درآيند و من نتوانم اسب بيرون برم . پس با خود در بردن اسب ، مشاوره ميكردم كه ناگاه گردى برخاست و جهان را فرو گرفت . چون گرد بنشست ، پنجاه سوار دلير پديد شدند كه از براى بريدن راه بازرگانان گرد آمده بودند . و بزرگ ايشان گهرداش نام داشت و بشير نر همىمانست .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 466
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٤٦٦