تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 465

مساهمون:

ص٤٦٥
گفت : نگفتمت كه ترا از راه نهر بنزد طايفهء خودت خواهم فرستاد تا اين‌كه از بهر تو چشم به راه نباشند و عيش دختر عم تو نيز دير نكشد ؟ پس صباح بناليد و بگريست و گفت : اى شجاع جهان ، چنين كار مكن و مرا از مملوكان خود بگير . پس سرشك از ديده فروبريخت و اين دو بيتى برخواند :
بدى مكن كه نه نيكو بود اگر بتوان * كه بد بتر بود ار مردم نكو بكند تو نيكوئى كن اگر با تو كس بدى كرده * كه نيكى تو سزاى بدى او بكند
كان‌ماكان ، او را رحمت آورد و ازو پيمان گرفت كه رفيق طريق باشد . آنگاه او را رها كرد . بدوى خواست كه دست كان‌ماكان ببوسد . ملك‌زاده جوازش نداد . پس بدوى برخاسته ، انبان بگشود و سه قرصه جوين بدر آورده ، پيش روى كان‌ماكان بگذاشت . و بنشستند و نان بخوردند . پس از آن دست‌نماز گرفته ، فريضه بجا آوردند و از كج‌رفتارى روزگار حديث هميگفتند . كان‌ماكان با بدوى گفت : كجا خواهى رفت ؟ بدوى گفت : ببغداد شوم و در آنجا مسكن كنم تا صداق پديد آورم . كان‌ماكان گفت : اين تو و اين راه بغداد . پس بدوى ، او را وداع گفته ، راه بغداد پيش گرفت . و كان‌ماكان با خود گفت : بچه روى با چنين فاقه بازگردم ؟ به خدا سوگند كه با اين حال ، بازنگردم . پس نزديك نهر رفته ، وضو بگرفت و نماز گذارد . پس از آن روى بر خاك نهاده ، با پروردگار خود هميگفت كه : اى فرود آورندهء قطرات باران و اى روزى دهندهء كرمان در ميان سنگ خارا ، از تو ميخواهم كه بقدرت خود ، مرا روزى دهى . پس سر از سجده برداشت و به هيچ سوى راه نميدانست و نشسته به چپ و راست نظاره ميكرد كه ناگاه سوارى در رسيد كه لگام اسب ، سست كرده بود و سخت همىراند . كان‌ماكان راست بنشست . پس از ساعتى سوار برسيد و او را نفس بازپسين بود ، از آن‌كه زخمى داشت منكر . چون