بيامد . بهم درپيوستند . بدوى او را از خود زياده ديد ، چون زيادتى قنطار بر دينار . و پاهاى او را ديد كه مانند دو كوه بر زمين استوارند . پس دانست كه با او مقابله نتواند كرد و از كرده پشيمان بود و با خود ميگفت : كاش با سلاح مقاتله ميكردم . پس كانماكان او را بگرفت و چنانش بفشرد كه رودههاى بدوى از هم بگسيخت و فرياد بركشيد كه : اى جوان ، دست از من بازدار . كانماكان لابهء او بپذيرفت و از زمينش بلند كرد و هميخواست كه بميان نهرش بيندازد . بدوى فرياد كشيد كه : اى جوان دلير ، با من چه خواهى كردن ؟ كانماكان گفت كه :
ميخواهم درين نهرت افكنم كه ترا بدجله رساند و دجله بنهر عيسى برساند و نهر عيسى بفراتت رساند و فرات به وطن خويش برساند تا اينكه طايفهء تو ترا بينند و ترا بشناسند و دليرى ترا بدانند . پس صباح فرياد بركشيد و گفت : اى دلير يگانه ، ترا به دختر عمت سوگند مىدهم كه با من بدينسان مكن . پس كانماكان او را بر زمين نهاد .
چون بدوى خلاص يافت ، بسوى سپر و شمشير خود رفته ، آنها را برداشت و با خود مشاوره ميكرد كه برو حمله كند يا نه . كانماكان خيال او را بدانست و با او گفت : دانستم كه ترا چه اندر خاطر است . چون تو تيغ و سپر بگرفتى ، ترا بخاطر رسيد كه ترا بفنون كشتى آگاهى نبود ، هرگاه شمشيرى در كف داشته باشى ، بمراد خويشتن خواهى رسيد . و من اكنون ترا فرصت مىدهم كه اين آرزو نيز ترا در دل نماند . پس تو سپر به من باز ده و با شمشير حمله كن . يا تو مرا ميكشى و يا من ترا ميكشم . بدوى سپر به دو داد و خود با شمشير حمله كرد . بدوى تيغ هميزد و كانماكان سپر همىانداخت و كانماكان را از حملههاى او هيچ آسيب نميرسيد و كانماكان هيچ چيز در دست نداشت كه او را بزند . و بدوى او را چندان بزد كه بازوانش از كار بماند . كانماكان دانست كه او درمانده و بازوانش رنجور گشته . پس ببدوى هجوم آورد و او را گرفته ، به زمين انداخت و با حمايل شمشير ، بازوان او را ببست و پاى او را گرفته ، بكنار نهرش بكشيد .
صباح گفت : اى دلير زمان و اى يگانهء جهان ، چه خواهى كردن ؟ كانماكان
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 464
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٤٦٤