روزگار است آنكه گه عزت دهد گه خوار دارد * چرخ بازيگر ازين بازيچها بسيار دارد
اگر مرا خواهى بشناسى ، من كانماكان بن ملك ضوء المكان بن ملك نعمان ، پادشاه بغداد و خراسانم . كه روزگار بر من ستم كرده ، سلطنت بملك ساسان داده . و من از بغداد شبانگاه بيرون آمدهام كه كس مرا نشناسد . و بيست روز است كه بيابان همىسپرم و جز تو كس نديده بودم . و ترا حكايت بحكايت من ماند . چون صباح اين سخن بشنيد ، بانگ برزد و گفت : زهى شادمانى كه من به مقصود خود برسيدم و مرا جز تو غنيمتى نيست . از آنكه تو نبيرهء پادشاهانى ، اگرچه در جامه دريوزگان هستى . و پيوندان تو به ترك تو نگويند . چون مكان تو بدانند ، ناچار مالها بر تو فديه كنند . پس من ترا گرفته ، بازوان ببندم و ببرم .
ملكزاده دريوزه گفت : يا اخا العرب ، بدينسان مكن . اين قاعدهء خلاف بگذار . اين خوى معاندت رها كن . مرا كس از تو بسيم و زر نخواهد خريد . مرا يار خود گير و از سرزمين عراق بدر شو تا آفاق بگرديم . شايد صداق پيدا كنيم و هر دو به دختر عموها برسيم . چون صباح اين را بشنيد ، در خشم شد و برافروخت و گفت : اى پستترين مردم ، دگرگونه جواب همىگوئى . بازوان بيار تا ببندم و گرنه از من برنج اندر شوى . كانماكان تبسم كرد و گفت : مرا از بهرچه بازوان مىبندى ؟
مگر تو جوانمردى ندارى و از شغت عربها نميترسى ؟ و جوانى را بخوارى اسير ميكنى كه او را در ميدان ، تجربه نكردهء و نميدانى كه هنرمند است يا بىهنر .
صباح بخنديد و گفت : عجب دارم كه خوردسالى و سخنان تو بزرگ است . از آنكه اين سخنان از دليران همىشايد . كانماكان گفت : جوانمردى اين است كه تو سلاح بيك سو نهى و جامه سبك كنى تا باهم كشتى بگيريم . هركدام به ديگرى غالب آيد . او را مملوك خود كند . صباح بخنديد و گفت : گمان دارم كه مرگت در رسيده .
پس سلاح دور انداخت و دامن بميان استوار كرد و نزديك كانماكان