تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 462

مساهمون:

ص٤٦٢
عربستى و از بهرچه در تاريكى شب بيرون شدهء ؟ و اين كار ، كار دليرانست . و دوش از تو سخنى شنيدم كه آن سخن نگويد ، مگر هنرمندان و دليران . و تو اكنون در دست من اسير هستى . ولى من بخوردسالى تو ببخشم و تو را بخدمتگذارى خويش نگاه دارم . چون كان‌ماكان سخنان او را پس از آن ابيات نغز بشنيد ، دانست كه بدوى ، او را حقير شمرده . پس به نرمى با بدوى گفت : اى بزرگ عرب ، ترا با خوردسالى من كارى نباشد . من هم از خدمت‌گذارى مضايقه نكنم . ولى بازگو سبب چيست كه تو بيابان هميگردى و ابيات همىخوانى ؟ بدوى گفت : اى جوان ، بدان كه من صباح بن رماح بن همام هستم . و مرا قبيله از اعراب شام است . و مرا دختر عمى است نجمه نام كه ديدنش آسايش جان و خنديدنش آفت روانست . چون پدرم بمرد ، عم من پدر نجمه ، مرا بپرورد . چون هر دو بزرگ شديم ، از آن‌كه من بيچيز بودم ، او را از من پوشيده داشتند . من بزرگان قبايل و اعيان عرب را بخواستگارى دختر عم فرستادم . عمم را از ايشان شرم آمد . بپذيرفت ولى پيمان بست كه پنجاه اسب و پنجاه شتر و ده غلام و ده كنيز و پنجاه بار گندم و پنجاه بار جو از من بستاند و قصدش اين بود مهرى گران بخواهد كه مرا به دادن آن قدرت نباشد . و از براى همين است كه من از شام بسوى عراق روان گشته‌ام و بيست روز است كه به بيابان اندرم . جز تو كس نديده بودم . و قصد من اينست كه ببغداد روم . هرگاه بازرگانى توانگر از بغداد درآيد ، بر اثر او روان شوم و مال ازو بگيرم و مردان او را بكشم و شترهاى او را با بارها بياورم . اكنون تو بازگو كه كيستى . گفت : حديث من بحديث تو همىماند . ولى مرا اندوه بيش از اندوه تو و كار بزرگتر از كار تست . از آن‌كه دختر عم من دختر پادشاهست و اين چيزها كه گفتى ، كفايت نكند و بدينگونه چيزها سر فرود نياورد . صباح گفت : شايد كه تو سفيه باشى و يا از كثرت عشق ، ديوانه شدهء . و گرنه چگونه دختر عم تو پادشاه‌زاده خواهد بود ؟ و من در تو نشانهء ملوك نمىبينم و تو گدائى بيش نيستى . كان‌ماكان گفت : اى بدوى ، اين‌گونه كارها از روزگار عجب نيست .