دريوزگان جاى گيرم . اين بگفت و از قصر بيرون شد و بدانسان كرد كه گفته بود .
ولى مادرش بخانهء ملك ساسان آمدوشد ميكرد و از آنجا چيزى كه او و پسرش را سد رمق كند ، ميگرفت . روزى قضى فكان با مادر كانماكان در جاى خلوت بودند . قضى فكان با او گفت كه : اى زن عم ، پسرت را حال چونست ؟
مادر كانماكان گفت : محزون و گريان . و ترا بستهء كمند عشق و گرفتار دام محبتست . پس قضى فكان بگريست و گفت : به خدا سوگند كه من از وى بنامهربانى دور نگشتم . بلكه از دشمنان برو ترسيدم . و مرا محبت به او هزار چندانست كه او را با من . و اگر زبان او را لغزش نبود و راز خود نگه ميداشت ، پدرم احسان خود از وى نميبريد و او را منع نميكرد . و لكن اميدوارم كه آنكه جدائى تقدير كرد ، ما را به وصال بنوازد . پس آب از ديده روان ساخت و اين بيت برخواند :
در جهان دل نتوان بست كه نيك و بد او * گرچه بسيار بماند بسر آيد روزى
مادر كانماكان ، او را ثنا گفت و از نزد او بدر آمد و ماجرا بپسرش بيان كرد . كانماكان را شوق بيفزود و گفت : من او را به دو هزار حور بهشتى نفروشم .
پس اين دو بيت برخواند :
آدمى چون تو در آفاق نشان نتوان داد * بلكه در جنت فردوس نباشد چو تو حور
حور فردا كه چنين روى بهشتى بيند * گرش انصاف بود معترف آيد بقصور
پس از آن روزگارى بگذشت و كانماكان در آتش حسرت هميگداخت تا اينكه هفده ساله شد . و در پارهء شبها بيخوابى برو چيره گشت و با خود گفت كه : چونست مرا تن ، گداخته مىشود ؟ و تا چند مرا مقصود ميسر نخواهد شد ؟ و بجز بيچيزى ، مرا عيبى و نقصى نيست . بهتر اينست كه از شهر دختر عم دور شوم تا او نيز در حسرت من بميرد . پس اين گونه قصدها مكنون خاطر كرده ، اين دو بيت بخواند :