چون شب يكصد و سى و هشتم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، شوهر نزهت الزمان گفت كه : زن برادر را گرامى بدار و او را بىنياز گردان . كار نزهت الزمان با مادر كانماكان بدينسان گذشت . و اما كانماكان و دختر عمش قضى فكان پانزده ساله شدند و قضى فكان ، دخترى بود سيمينبر و آفتاب روى و باريك ميان و فربه سرين و سرو قد ، بدانسان كه شاعر گفته :
زلف تو و رخسار تو اى لعبت كشمير * مشكست به ماه اندر و ماه است بزنجير
چون وامق و مجنونت بسى شيفته زيراك * با عذرا هم زادى با ليلى هم شير
اما كانماكان ، پسرى بود ماه منظر و بديع الجمال كه شجاعت از جبينش آشكار ميشد و دلهاى نظارگيان را مفتون ميكرد تا خط بگرد عارض چون قمرش رست ، و در صنعت خط او شاعر راست :
نگارينا نخواهد كاستن از نيكوى تو * كه خطت زود رسته بر رخ گلبركوار اندر
رخان تو بهار است و بنفشه خط مشكينت * بنفشه زودتر رويد بهنگام بهار اندر
اتفاقا روز عيد ، قضى فكان ، ديدار پيوندان را از خانه بيرون شد و كنيزكان ، چون ستارگان كه بر ماه گرد آيند ، از چپ و راست او هميرفتند .
جمالش بكوى و برزن ، پرتو افكن و خراميدنش ، فتنه دل مرد و زن بود . و كان ماكان ، گرد او همىگرديد و چشم به دو دوخته ، اين دو بيت برميخواند :