تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 456

مساهمون:

ص٤٥٦
زن خويش نزهت الزمان بيامد و گفت كه : من از بودن اين پسر و دختر در يك جا بتشويش اندرم . اكنون پسر برادرت ، كان‌ماكان ، مردى است . صواب در اينست كه كان‌ماكان را از قضى فكان منع كنيم و قضى فكان را از او پوشيده بداريم . نزهت الزمان گفت : اى ملك ، راست گفتى . پس چون روز برآمد ، كان‌ماكان به عادت پيش ، نزد عمه خويش نزهت الزمان شد و سلام كرد . نزهت الزمان جواب رد كرد و با او گفت : مرا با تو سخنى هست كه نميخواستم آن سخن با تو بگويم . اكنون بازگويم . كان‌ماكان سخن او را باز پرسيد . نزهت الزمان گفت : ملك از محبت تو با قضى فكان آگاه گشته و فرموده است او را از تو مستور دارند . اكنون اگر ترا با او حاجتى باشد ، از پشت در با او سخن بگو و او را نگاه مكن . چون كان‌ماكان اين سخنان بشنيد ، هيچ نگفت و در حال ، بازگشته ، سخنان عمه را با مادر بگفت . مادر گفت كه : سبب اينها سخن گفتن بسيار تست و حديث عشق تو با قضى فكان ، مرد و زن را ورد زبان گشته ، چگونه تو نان ايشان خوردى و بدخترشان عشق همىورزى ؟ كان‌ماكان گفت : ميخواهم او را كابين كنم . او مرا دختر عم است و من او را سزاوارترم از ديگران . مادرش با او گفت : سخن مگو . مباد اينكه خبر بملك ساسان برسد و بدين سبب تو در ورطه اندوه گرفتار شوى و امشب ما را خوردنى نفرستند . و هرگاه ما را از اين شهر بيرون كنند ، بخوارى و مذلت گرفتار آئيم و از گرسنگى هلاك شويم . چون كان‌ماكان سخنان مادر بشنيد ، بحسرتش بيفزود و اين ابيات را برخواند :
بيدل گمان مبر كه نصيحت كند قبول * من گوش استماع ندارم لمن يقول تا عقل داشتم نگرفتم طريق عشق * جائى دلم برفت كه حيران شود عقول يك دم نميرود كه نه در خاطرى وليك * بسيار فرق باشد از انديشه تا وصول آخر نه دل بدل رود انصاف من بده * چونست من بوصل تو مشتاق و تو ملول
چون ابيات بانجام رسانيد ، با مادر گفت كه : مرا در نزد عمه و پيش اين گروه ، جاى نماند . ناچار من ازين قصر بدر شوم و در اطراف شهر بهمسايگى
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 456 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى