به رخساره فروريخت و آتش دلش شعلهور گرديد و برخاست كه خداوند آواز را ببيند . در شب تاريك ، كس نديد . بيخوابيش بگرفت و از آنجا كه بود ، فرود آمد و در يك سوى مرغزار بكنار نهرى برفت و شنيد كه خوانندهء آواز ، ناله بلند كرده ، اين ابيات همىخواند :
منم غلام خداوند زلف غاليهگون * كه هست چون دل من زلف او نوان و نگون
همىندانم در هجر چند باشم چند * همىندانم بيدوست چون شكيبم چون
هواش دارد جان مرا قرين بلا * جفاش دارد جان مرا غريق جنون
ز بس كه زين دل خونى من برآيد جوش * ز بس كه ديده خونبار من ببارد خون
ز خون ديده من رست لاله در صحرا * ز تف خون دلم خاست ابر بر گردون
چون كانماكان ، ابيات از خداوند ابيات بشنيد و او را نديد ، دانست كه او نيز عاشق است كه از وصال ، نوميد گشته . با خود گفت : مرا بايد كه با او در يك جا جمع آيم . شايد كه با او در اين غربت انس بگيرم و از حال او آگاه شوم و هر دو شكايت دورى با يكديگر بگوئيم . پس ندا در داد و گفت : اى مونس شب تار ، نزديك من آى و قصهء خود با من بگو . شايد كه ترا يارى كنم و با تو انباز محنت شوم .
چون خداوند آواز ، اين سخن بشنيد ، به پاسخ گفت : اى آنكه آواز مرا شنيدهء ، بازگو كه از آدميان هستى يا جنيان ؟ پيش از آنكه هلاك شوى ، جواب بازگو . كه من بيست روز است در اين بيابان هستم . هيچكس نديده و آواز شخصى نشنيده بودم . اگر از جنيان هستى ، راه عافيت پيش گير . و اگر از آدميانى ،