تا دلم بستدى اى ماه ندادى دادم * كشتهء عشق شدم راز نهان بگشادم
پدر و مادر من بنده نبودند ترا * من ترا بنده شوم گرچه ز اصل آزادم
چون قضى فكان ، ابيات بشنيد ، در خشم شد و ملامتش گفت و تهديد و توعيد كرد . پس كانماكان از گفتار او خشمگين شد و بازگشت . و قضى فكان نيز بقصر درآمد و از پسر عم بمادر خود شكايت كرد . مادر گفت : اى دختر ، او بىپدر است و سخن بد به تو نگفته و قصد ناصواب نداشته . مباد اينكه كس را از اين واقعه آگاه كنى و خبر با سلطان بگويند . سلطان نيز زندگانى پسر عمت كوتاه كند و نام او را از جهان بردارد و اثر او را ناپديد گرداند . پس عشق كانماكان با قضى فكان ، داستان هر انجمن شد و زنان را ورد زبان گشت . ولى كانماكان ، محزون بود و شكيبائى نتوانست و هميخواست كه راز خود آشكار كند و از محنت جدائى ، شكايت آغازد . لكن از خشم قضى فكان بهراس اندر بود و اين ابيات هميخواند :
همىجويم نگارى را كه دارم چون دل و جانش * هميخواهم كه يكساعت توانم ديد آسانش
نهاد اندر سرم ابرى كه پنهان نيست بارانش * نهاد اندر دلم دردى كه پيدا نيست درمانش
نيارم خواند مهمانش ز بس كبر فراوانش * نه من از هيبت خصمان توانم رفت مهمانش
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب يكصد و سى و نهم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، چون سلطنت بغداد بحاجب رسيد ، او را ملك ساسان ناميدند . و پس از آنكه از عشق كانماكان با قضى فكان آگاه شد ، بنزد