رفتيم ز خدمت تو دل خون كرده * دل خون شده وز ديده بيرون كرده
قدى چو الف بعشق چون نون كرده * خاك ره و پشت موزه گلگون كرده
پس از آن كانماكان ، پياده و پا برهنه با يك پيرهن كهنه و آستين كوتاه و يك قرصهء كه از سه روز پيش مانده بود ، توشه گرفته ، از قصر بدر آمد و در شب تاريك هميرفت تا بدروازهء بغداد رسيد ، بايستاد . چون در بگشودند ، نخستين كس كه بيرون رفت ، كانماكان بود . و آن روز كوه و صحرا بنورديد . چون شب درآمد ، مادرش جستجو كرد و نيافتش . جهان بر او تنگ شد و از خورد و خواب بازمانده و تا ده روز بانتظار بنشست . اثرى پديد نشد . دلتنگ گشت و بگريست و بناليد و هميگفت : اى فرزند ، به حزن و اندوه من افزودى و مرا در كربت غربت ، بىمونس گذاشتى . اكنون ترا از كجا جويم و بكدام شهر اندرت بينم ؟ پس از آن ، آب ديده فروريخت و اين ابيات را برخواند :
بيمهر رخت چشم مرا نور نمانده است * وز عمر مرا جز شب ديجور نمانده است
هنگام وداعت ز بسى گريه كه كردم * دور از رخ تو چشم مرا نور نمانده است
منبعد چه سود ار قدمى رنجه كند دوست * كز جان رمقى در تن رنجور نمانده است
وصل تو اجل را از سرم دور هميداشت * از دولت هجر تو كنون دور نمانده است
صبر است مرا چارهء هجران تو لكن * چون صبر توان كرد كه مقدور نمانده است
و شبانروز نالان و گريان بود و حزن و اندوه و گريستنش شهره شهر شد . و مردم هميگفتند : اى ضوء المكان ، كجائى كه حال كانماكان ببينى و آنچه برو ميگذرد بدانى كه بچهسان از وطن دور گشته ؟ پس ملك ساسان از واقعه كان ماكان باخبر گشت .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .