چون شب يكصد و چهلم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، بزرگان دولت ، ملك ساسان را از واقعه كانماكان باخبر كردند و گفتند : او پسر پادشاه ما و نبيرهء ملك نعمانست . شنيدهايم كه او غربت اختيار كرده . چون ملك ساسان اين را بشنيد ، از نيكوئيهاى ضوء المكان كه با او كرده بود ، ياد آمدش . محزون و اندوهناك شد و جستجوى او را فرمان داد و امير تركاش را با يكصد سوار بفرستاد . پس از ده روز ، امير تركاش بازگشت و خبر نياورد . ملك ساسان سخت محزون شد و مادر كانماكان را قرار برفت و شكيبائيش نماند . ايشان را كار بدينگونه شد .
و اما كانماكان چون از بغداد برون شد ، سه روز در بيابانها تنها برفت .
يك تن سوار يا پياده نديد . و گياه خوردن گرفت . روز چهارم به مرغزارى سبز و خرم برسيد و از شهر پدر ياد آمدش . پس اين دو بيتى برخواند :
ايام برآنست كه تا بتواند * يك روز مرا بكام خود ننشاند
عهدى دارد فلك كه تا گرد جهان * خود ميگردد مرا همىگرداند
چون ابيات بانجام رسانيد ، از گياه آن مكان بخورد و دستنماز گرفته ، فريضه بجاى آورد و از بهر راحت بنشست و آن روز بدانجا بماند . چون شب در آمد ، تا نيمهء شب آنجا بخفت . آنگاه بيدار گشته ، آواز شخصى بشنيد كه اين ابيات همىخواند :
گه بهار همه خلق جفت يار بود * مرا ز يار جدائى گه بهار بود
كنون كه خلق همه در كنار يار بوند * بجاى يار مرا اشك در كنار بود
سزد ز دورى آن درّ شاهوار ز غم * كه دامنم صدف درّ شاهوار بود
چون كانماكان ابيات بشنيد ، كوهكوه حزن و اندوه ، يار خاطرش شد و آب ديده