تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 453

مساهمون:

ص٤٥٣
گويا كه ضوء المكانى نبوده . و پسرش كان‌ماكان را اهل بغداد ، معزول كردند . چون مادر كان‌ماكان اين را بديد ، بنزد حاجب كه در بغداد ، سلطان بود برفت . ديد كه در مسند حكمرانى نشسته . پس بنزد نزهت الزمان برآمد و گفت : خدا شما را خوار نكند و پيوسته حكومت شما پايدار باشد . تو با گوش خود شنيده و با چشم خود ديده بودى كه ملك ، ما را چگونه عزيز ميداشت و چقدر مال بپسر من موهبت كرده بود . اكنون روزگار بر ما دگرگون گشته و ما را خوار و بىچيز كرده . از تو تمنى احسان دارم . پس از آن آب از ديده فروريخت و اين ابيات بخواند :
كى سر فروكند بحضيض امل كسى * كو را فراز ذروهء همت گذر بود لكن چو احتياج عنان خرد گرفت * ناچار مرد ده بده و در بدر بود از مال دون طمع گه درماندگى رواست * مدقوق را دواى پسين شير خر بود
چون نزهت الزمان ، سخنان او بشنيد ، ضوء المكان را ياد كرده ، مادر كان ماكان را نزديكتر بنشاند و دلجوئيش كرد و گفت : اكنون تو نيازمند و من بىنياز هستم . و اينكه ترا ترك كرده‌ام ، بيم آن دارم كه دلت شكسته بود و هديتى كه بفرستم ، تو او را صدقه انگارى . و حال آن‌كه هرچه كه ما را هست ، از شوهر تست . پس جامه فاخر به دو پوشانيده ، بنزديك قصر خود ، مكانى از بهر او مهيا كرده ، و كان‌ماكان و مادرش را كار ، نيكو شد . و ملكزاده را جامهء ملوكانه دربر كرد و كنيزان به خدمت ايشان بگماشت . پس نزهت الزمان ، حديث زن برادر را با شوهر بگفت و آب از ديده بريخت . حاجب گفت : اگر بخواهى دنيا را پس از خويشتن نظر كنى ، پس از ديگران نظاره‌اش كن . و با نزهت الزمان گفت : زن برادر را گرامى بدار . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .