تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 452

مساهمون:

ص٤٥٢
ميكرد . باز چون روز ميشد ، ملكزاده با دختر عم بصحرا همىرفتند . و ضوء المكان را رنجورى و دردناكى ، دير كشيد . پس بگريست و اين ابيات برخواند :
اى مسلمانان فغان از جور چرخ چنبرى * وز نفاق ماه و كيد تير و مكر مشترى آسمان در كشتى عمرم كند دائم دو كار * وقت شادى بادبانى وقت انده لنگرى گر بخندم كان بهر عمريست گويد زهر خند * ور بگريم كان همه روزيست گويد خون‌گرى
چون ابيات بانجام رسانيد ، سر ببالين نهاده ، بخفت . و در خواب ديد كه كسى به او ميگويد كه : بشارت باد ترا كه پسرت جهان بگيرد و همه را بفرمان خويش بياورد . ضوء المكان ، فرحناك و خرّم بيدار گشت . و روزى چند برنيامد كه ملك از جهان برفت و بغداديان را مصيبت بزرگ روى داد و كودكان بگهواره اندر بهر ملك گريستند . و يك چندى ازين بگذشت . از خاطرها برفت .
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 452 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى