و اما كانماكان جز اسب تاختن و زوبينانداختن ، كارى نداشت و همچنين دختر عمش ، قضى فكان را . كه بامدادان بيرون ميرفتند و صحرا هميگشتند . هنگام شام ، بازگشته ، قضى فكان بنزد مادر ميشد . كانماكان نيز بنزد مادر رفته ، او را در بالين پدر نشسته و گريان مييافت و شبها به خدمت پدر قيام
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 451
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٤٥١