هرآنچه رأى ملك باشد ، اطاعت كنيم . پس ملك ، حاجب را حاضر آورد و بزرگان دولت را بخواست و با ايشان گفت : دانستهايد پسر من ، كانماكان در حرب و طعان ، مانند ندارد . و من او را بشما سلطان و حاجب را وزير او كردم . و با حاجب گفت كه : تو و حاضران بدانيد كه دختر برادرم ، قضى فكان را به پسر خود ، كانماكان تزويج كردم . پس ، از براى پسرش خواسته بىشمر بداد . آنگاه بنزد خواهرش ، نزهت الزمان رفت و او را از حديث تزويج آگاه گردانيد .
نزهت الزمان فرحناك شد . و گفت : هر دو فرزند منند . پس ضوء المكان گفت : اى خواهر ، من از دنيا كام برداشتهام و از فرزند خود ايمن گشتم . ولى فرزند و مادر او را به تو ميسپارم .
و شبانروز ، ضوء المكان ، كانماكان و قضى فكان را بحاجب و نزهت الزمان هميسپرد تا اينكه رنجور شد و ببستر افتاد . و در ميان رعيت ، حكمرانى ، حاجب را بود . تا يك سال بدين منوال گذشت . پس از آن ضوء المكان ، پسر خود ، كانماكان را با وزير دندان حاضر آورد و با پسر گفت كه : اين وزير پس از من ترا پدر است . و بدان كه من از اين جهان بجهان ديگر خواهم شد و كام از دنيا برداشتهام . ولى مرا حسرتى بدل اندر بماند . اميدوارم كه تو آن حسرت از دلم بيرون كنى . ملكزاده گفت : كدام حسرت ترا در دلست ؟
ضوء المكان گفت : اى فرزند ، مرا مرگ دررسيد و خون جدّ تو ، ملك نعمان و عم تو ، ملك شركان را از عجوز ذات الدواهى نتوانستم گرفت . اگر خدا ترا يارى كند ، از خونخواهى جد و عم غفلت مكن . ولى از مكر رستم و امير عرب ، تركاش بوداع ملك عجوز ذات الدواهى برحذر باش و آنچه رستم و امير عرب ، تركاش بوداع ملك وزير دندان بگويد ، بنيوش . كه او ملك را ستونيست .
ملكزاده گفت : انشاء اللّه خلاف فرمان ملك نكنم . پس از آن مرض بر ملك چيره شد . و كار مملكت با حاجب بود . و همه روزه برنجورى ملك بيفزود و تا چهار سال ، ملك ، بيمار و امر و نهى مملكت با حاجب بود . و رعيت و سپاه را از خود خرسند همىداشت . ضوء المكان و حاجب را كار بدينگونه بود .
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 450
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٤٥٠