كوشش تمام داشت و فرمان ملك ضوء المكان را پيوسته منتظر بود . سلطان زبلكان را كار بدينجا رسيد .
اما وزير دندان ، قضى فكان را هميبرد تا ببغداد برسيدند . كس پيش ملك فرستاد و از آمدنش آگاه كرد . ملك ضوء المكان از بهر ملاقات وزير از شهر بدر آمد . وزير چون ملك را بديد ، خواست از اسب فرود آيد . ملك سوگندش بداد كه نكند . سواره بنزد ملك بيامد . ملك از حال سلطان زبلكان باز پرسيد . وزير ، بشارت سلامت سلطان را بازگفت و از آمدن سيده قضى فكان آگاهش كرد .
ملك فرحناك شد و با وزير گفت : سه روز راحت كن و از سفر برآساى . پس از آن بنزد من بيا . وزير ، فرمان پذيرفت و بسراى خود رفت . و ملك بقصر درآمد و بنزد دختر برادرش قضى فكان رفت . و او هشت ساله بود . چون ملك او را بديد ، فرحناك شد و از شركان ياد كرده ، محزون شد و او را جامهاى زرّين مرصع موهبت كرد و فرمود كه او را با پسر عمش كانماكان در يك جا تربيت كنند .
و قضى فكان ، بهترين اهل زمان و خداوند تدبير بود و انجام كارها ميدانست . و اما كانماكان ، اخلاق نيكو داشت ولى از انجام كارها بغفلت اندر بود . پس هريك از ايشان ده ساله شد . قضى فكان با پسر عم خود سوار گشته ، بصحرا همىرفتند و تيغبازى و زوبيناندازى همىآموختند . تا اينكه هريك دوازده ساله شد . پس از آن ، ملك به كارهاى جهاد پرداخت و تدارك اسلحه و اسباب كرد . وزير دندان را حاضر آورده ، با او گفت : قصد من اينست كه فرزند خود كانماكان را سلطان كنم و به او شادمان شوم و خود بمقاتله بپردازم . ترا رأى چيست ؟ وزير دندان ، آستان ملك بوسه داد و گفت : اى ملك ، آنچه بخاطر مبارك رسيده ، خوبست . ولى در اين وقت به دو جهت خوب نيست : يكى اينكه ترا پسر خوردسالست و يكى اينكه عادت براينست كه هركس پسر خود را سلطان كند ، زندگانى او كم شود . ملك گفت : اى وزير ، ما او را بحاجب بسپاريم .
كه حاجب از ماست و شوهر خواهر منست و مرا بجاى برادر است . وزير گفت :
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 449
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٤٤٩