رستم و امير عرب ، تركاش بوداع ملك مجاهد سوار شدند و تا سه روز برفتند .
پس از آن ببغداد بازگشتند .
و سلطان زبلكان با وزير دندان هميرفتند تا بدمشق برسيدند . و مردم دمشق آگاه بودند كه ملك ضوء المكان ، سلطانى بدمشق فرستاد كه سلطان زبلكان نام دارد و لقبش مجاهد است . چون خبر وصول بدمشقيان برسيد ، شهر بياراستند و هركه در دمشق بود ، باستقبال بيرون شد . و سلطان بدمشق اندر آمد و بر تخت مملكت بنشست . وزير دندان بايستاد . مراتب امرا را برو همىشناساند و امرا يك يك ميامدند و دست او را بوسه ميدادند و او را ثنا ميگفتند و سلطان زبلكان نيز ايشان را بنواخت و خلعتشان بداد و درهاى گنجها بگشود و سپاهيان را زر و سيم عطا فرمود . پس از آن از براى دختر ملك شركان ، قضى فكان تدارك سفر آماده كرد و محمل ترتيب داد و ديباها بر آن بپوشانيد و وزير دندان را مال بيمر بداد . و وزير ، مال را نستد و گفت : ترا بدايت كار است . بسا هست كه ترا بمال ، حاجت افتد . چون وزير از براى سفر سوار شد ، سلطان زبلكان نيز بوداع او سوار شد . و قضى فكان را بمحمل بنشاندند و ده كنيز بخدمتگذارى سيده قضى فكان بگماشت . چون سلطان ، وزير دندان را وداع كرد ، بمملكت خود بازگشت و سپاه و رعيت را بدهش و داد ، خرسند همىداشت و در جمع آوردن آلات حرب ،
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 448
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٤٤٨