رتبه پيش من بيش از پيش است و آن روزها نگذشته و پيوسته همان حال بر جاى خواهد ماند . از آنكه تو سبب زندگانى منستى . به خدا سوگند ، تو هرچه از من تمنا كنى ، بىمضايقه عطا كنم . و اگر نيمهء مملكت مرا بخواهى ، ترا انباز مملكت كنم . پس هرچه خواهى ، بخواه . تونتاب گفت : بيم من از آنست چيزى بخواهم كه نتوانيش از عهده برآئى . ملك ، خشمگين شد و گفت : هرآنچه قصد كردهء ، تمنى كن . تونتاب گفت : تمنى من اينست كه بزرگى همه تونتابان شهر قدس از براى من بنويسند . ملك و حاضران بخنديدند . ملك گفت كه : جز اين تمنى كن . تونتاب گفت : نگفتمت كه مرا بيم آن است چيزى از تو بخواهم كه تو آن را ندهى و يا نتوانى از عهده برآئى ؟ وزير ، او را دو سه بار اشارت كرد و هر كرّت ، او ميگفت : تمنى من اينست كه مرا بزرگ زبّالهاى شهر قدس كنى .
حاضران بس خنديدند . وزير ، او را بزد . با وزير گفت : تو كيستى كه مرا همىزنى و گناه من چيست ؟ مگر تو نگفتى كه كارى بزرگ از ملك تمنى كن ؟ پس از آن گفت : مرا بگذاريد كه به شهر خود روم . ملك دانست كه قصد او ازين سخنان ، مزاح است . زمانى صبر كرد . پس از آن روى به تونتاب كرده ، گفت : شغلى بزرگ از من تمنى كن . تونتاب گفت : سلطنت دمشق همىخواهم . پس توقيع بسلطنت دمشق بنام او بنوشتند . و ملك با وزير دندان گفت : ترا بايد كه با او بدمشق شوى و در هنگام بازگشتن ، دختر برادرم ، قضى فكان را بياورى . وزير ، فرمان بپذيرفت و با تونتاب ، سفر را آماده گشتند . ملك ضوء المكان بامراء دولت فرمود : هركه مرا دوست دارد ، هديتى بتونتاب بدهد . و تونتاب را سلطان زبلكان نام نهاد و مجاهدش لقب فرمود . و تا يك ماه ، كارهاى ايشان انجام پذيرفت .
پس سلطان زبلكان با وزير دندان بوداع ملك برفت . ملك بر پاى خاست و او را در آغوش كشيد و پس از آن فرمود كه اسباب جهاد را آماده كند . و عدالت و رعيتداريش بياموخت تا هنگام جهاد برسد . پس ملك را وداع كرد و بازگشت .
امراء دولت ، غلامانى كه از بهر او هديه كرده بودند ، همگى پنج هزار مملوك بودند . و در ركاب او سوار شدند . و حاجب و امير ديلم ، بهرام و امير تركان ،
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 447
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٤٤٧