در قلب لشكر جاى گرفتند . و سپاه ، فوجفوج و گروهگروه در چپ و راست هميرفتند و شبانروز همىشتابيدند تا به شهر بغداد برسيدند . مردمان شهر را اندوه و حزن برفت و شادمان گشتند و اميران و سرهنگان بسراى خويش رفتند و ملك بقصر درآمد و بنزد پسر خود كانماكان رفت . و او هفت ساله بود .
چون ملك راحت يافت ، بگرمابه اندر شد . چون از گرمابه بدر آمد ، بر تخت مملكت بنشست . وزير دندان را بخواست و اميران و حاجبان نيز حاضر آمدند . در آن هنگام ، ملك ، يار ديرين خويش ، تونتاب را بخواست . چون تونتاب بيامد ، ملك بر پاى خاست و در پهلوى خويشتن بنشاند . و ملك ضوء المكان ، وزير دندان را از كردارهاى نيك تونتاب آگاه كرده بود . پس تونتاب را در چشم وزير و امرا رتبت افزون شد و تونتاب از بس خورشهاى گوناگون خورده ، فربه گشته و گردنش به گردن پيل همىمانست . پس ملك را نشناخت . ملك رو به دو كرده ، با جبين گشاده با او سخن گفت و با بهترين تحيات ، او را تحيت گفت . و فرمود : چه زود ما را فراموش كردى ؟ پس تونتاب ، نظر كرد .
ملك را بشناخت و بر پاى خاست و گفت : اى يار مهربان ، چگونه سلطان شدى ؟
ملك بخنديد . وزير دندان پيش آمده ، قضيه بتونتاب فروخواند و با تونتاب گفت كه : ملك با تو برادر و يار بود . اكنون پادشاه روى زمين است و ازو سودهاى فراوان و موهبتهاى بزرگ ، ترا رسد . و اينك من ترا همىسپارم . اگر ملك با تو بگويد كه از من تمنى كن ، تو از ملك خواهش مكن ، مگر شغلى بلند پايه و چيزى گرانمايه . از آنكه تو در نزد او عزت دارى . پس تونتاب گفت : مرا بيم از آنست كه اگر چيزى بخواهم ، ندهد و يا نتواند داد . وزير به او گفت : هرآنچه تمنى كنى ، مضايقه نكند . تونتاب گفت : به خدا سوگند كه ناچار ازو تمنى كنم چيزى را كه مرا در خاطر است و همه خواهش مكرر كنم ، تا بستانم . وزير گفت : خاطر خرسند دار ، كه اگر ولايت دمشق خواهى ، هر آينه ترا بدانجا والى كند . پس در حال ، تونتاب بر پاى خاست و ملك ، اشارت بجلوس كرد . تونتاب گفت :
معاذ اللّه . گذشت آن روزها كه من پيش تو ياراى نشستن داشتم . ملك گفت : ترا
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 446
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٤٤٦