تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 445

مساهمون:

ص٤٤٥

باقى حكايت ضوء المكان

چون وزير دندان ، حديث بدينجا رسانيد ، ضوء المكان به او گفت : چون توئى را شايد كه نديم ملوك شود . و لكن اى وزير سعادت‌مند ، اكنون چهار سال است كه در اين سرزمين هستيم و در محاصرهء قسطنطنيه ، برنج اندريم و شبان‌روز بجنگ و جدال مشغوليم . سپاهيان ، آرزومند وطن گشته‌اند و از طول سفر بسى آزرده‌اند . پس ملك ضوء المكان ، امير بهرام و امير رستم و امير تركاش را بخواست . چون حاضر آمدند ، با ايشان گفت كه : سالهاست ما در اين سرزمين هستيم و به مقصود نرسيده‌ايم . و قصد ما از آمدن به اين مكان ، خونخواهى ملك نعمان بود . لكن برادرم شركان نيز كشته شد و مصيبت ما دو گشت . و سبب همهء اينها همان عجوز عالم‌سوز ، ذات الدواهى بوده است كه نخست ملك نعمان را در مملكتش بكشت و ملكه صفيه را بيرون برد . و اين بس نبود ، بحيله برادر مرا نيز بكشت . و من سوگند بزرگ ياد كرده‌ام كه خون پدر و برادر بازگيرم . شما را جواب چيست ؟ پس اميران لشكر سر به زير انداختند و جواب را به وزير دندان حواله كردند . در حال ، وزير دندان پيش رفته ، آستان ملك را بوسه داد و گفت : اى ملك زمان ، بدان كه اقامت ما پس از اين سودى ندارد . مرا راى بر رحيل است كه به وطن بازگرديم و يك چند در آنجا بمانيم . پس از آن بجهاد بازگرديم . ملك گفت : تدبير همين است . سپاهيان ، آرزومند ديدار پيوندان و فرزندانند و مرا نيز شوق ديدار پسرم كان‌ماكان و دختر برادرم قضى فكان اندر سر است . چون لشكر ازين بشارت آگاه شدند ، فرحناك گشته ، وزير دندان را دعا گفتند . و ملك ضوء المكان فرمود كه ندا در دهند كه لشكريان ، رحيل را آماده شوند . سپاهيان ، بسيج سفر ديده ، بعد از سه روز ، كوس و ناى بكوفتند و علمها برافراشتند . وزير دندان ، طليعهء لشكر گشته ، ملك ضوء المكان با حاجب بزرگ