و هنوز ابيات بانجام نرسانيده بود كه عزيز به خانه درآمد . چون عزيز را بديد ، برخاست و به سينه خويشتن بگرفت و از سبب غيبتش باز پرسيد . عزيز ، سرگذشت بيان كرد و باز نمود كه تاج الملوك ، صد بار حرير و ديبا و كالاى گرانبها به او داده . مادرش خرسند و فرحناك شد . و عزيز در نزد مادر بسر ميبرد .
ولى در آنچه از دليله محتاله به دو رسيده ، حيران بود . الغرض ، عزيز را انجام كار بدينجا رسيد .
و اما تاج الملوك را بنزد دنيا فرستادند . پس از آن ، ملك شهرمان ، تحف و هداياى بيكران از بهر ملك سليمانشاه و تاج الملوك و دنيا بفرستاد . و ايشان به شهر خود روان شدند . و ملك شهرمان نيز سه روز با ايشان برفت . آنگاه ملك سليمانشاه او را ببازگشت سوگند بداد . ملك شهرمان ، ايشان را وداع كرده ، بازگشت . و تاج الملوك با پدر و زن خويش هميرفتند تا به شهر خود نزديك شدند . شهر از براى ايشان بياراستند .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب يكصد و سى و هفتم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، ملك سليمان شاه با فرزند و عروس هميرفتند تا به شهر خود نزديك شدند . شهر را از بهر ايشان زينت بستند و ايشان به شهر درآمدند و ملك بر تخت مملكت بنشست و تاج الملوك در پهلوى تخت بايستاد . رعيت و سپاه را بداد و دهنش بنواخت و دوباره اسباب جشن فرو چيده و از براى پسر ، عيش تازه برپا كرد . و تاج الملوك بحجله عروس بخراميد و پيوسته بعيش و نوش و لهو و طرب ، عمر همىگذراندند .