قاضى حاضر آمد . كتاب عقد نبشتند و كابين بستند و لشكريان ، شادى كردند و ملك شهرمان بجهيز دختر به پرداخت .
پس تاج الملوك با پدر گفت : عزيز بازرگان ، مرديست گرامى و مرا خدمتى كرد ، بزرگ . و با من سفر كرد و بس رنجها برد تا مرا بآرزوى خود رسانيد . و اكنون دو سال است كه از شهر خويش دور افتاده . قصد من اينست كه بهر او بضاعت بازرگانى مهيا كنيم و او را به شهر خود روانه سازيم كه او را وطن ، نزديكست . ملك سليمان شاه گفت : چنان كنيم . آنگاه از براى عزيز ، صد بار كالاى قيمتى بار بستند . تاج الملوك رو به دو آورده ، گفت : اى برادر ، اينها را بهديه قبول كن . پس قبول كرد و همديگر را وداع كردند . عزيز ، پاى تاج الملوك ببوسيد و آستان ملك سليمان شاه را نيز بوسه داد و سوار گشت . تاج الملوك نيز سوار گشته ، يك فرسنگ باهم برفتند . پس عزيز به بازگشت ، او را سوگند داد و گفت : اگرنه مادر ميداشتم ، بدورى تو شكيبا نميشدم . ولى تو رسول و كتاب از من مضايقه مكن . اين بگفت و وداع باز پسين كرده ، راه شهر خويش پيش گرفت .
پس به شهر درآمد . مادر خود را ديد كه بميان خانه اندر ، گورى بنا كرده و بر آن گور نشسته ، گيسوهاى خود بر آن گور افشانده ، آب از ديده هميريخت و اين دو بيت همىخواند :
جهانا ترا شرم نايد كه بىاو * كنى عرضه بر ما گل بوستانى
به پيرانه سر خود جوانى كنى بس * بقهر از جوانان جوانى ستانى
خرامنده سروا بگو تا چه بودت * كه امروز گرد چمن ناچمانى
پس از آن آه شرربار كشيده ، بگريست و اين ابيات برخواند :
پس از مرگ جوانان گل مماناد * پس از گل در چمن بلبل مخواناد
بحسرت در زمين رفت آن گل نو * صبا بر استخوانش گل دماناد
هر آن كس دل نميسوزد بر اين درد * خدايش هم برين آتش نشاناد