زندگانى نشايد . چون ملك ، او را بدان حالت بديد ، بانگ بر وى زد و گفت : اى خاتون دختران ملوك ، چنين مكن و بر حال پدر و مردم شهر رحمت آور . كارى مكن كه بسبب آن پدرت را آفت رسد . پس پيش رفته ، دختر را از قصه آگاه كرد و گفت : محبوب تو پسر ملك سليمان شاهست . قصد نكاح تو دارد و خطبه و نكاح به تو واگذار كردم . پس دنيا تبسم كرده ، با پدر گفت : نگفتمت كه اين جوان ، ملكزاده است ؟ پدرش گفت : حق تربيت به تو بخشيدم . تو نيز بر من ببخشاى . پس دنيا گفت : برو و تاج الملوك را بياور . ملك اطاعت كرد و بنزد تاج الملوك بشتافت و او را بنزد دنيا آورد . چون دنيا او را بديد ، به دو گفت كه : من از بهر تو در وحشت بودم . آنگاه رو به پدر كرده ، گفت : چنين ماهروى دريغ نبود كه كشته شود ؟
پس ملك شهرمان از خانه بدر آمد و درها برهم نهاد و بنزد وزير پدر تاج الملوك رفت و به او گفت كه ملك سليمان شاه را آگاه كند كه پسرش تندرست است و بعيش و نوش مشغولست و خرم و شادان همىگذارد . پس از آن ملك شهرمان فرمود لشكريان ملك سليمان شاه را يكانيكان از همهگونه خوردنى و ميوه و حلوا تدارك برند . چون فرمان ملك شهرمان بپذيرفتند ، آنگاه ملك ، هداياى ملوكانه درخور و شايسته از اسب و استر و اشتر و كنيز و غلام از براى ملك سليمان شاه بفرستاد . پس از آن ملك با بزرگان دولت و اهل مملكت بديدار ملك سليمان شاه ، پذيره شد و بخارج شهر برسيدند . چون ملك سليمان شاه از آمدن ايشان آگاه شد ، نرمنرم بسوى ملك شهرمان همىآمد تا اينكه با هم ملاقات كردند و ملك سليمان شاه ، ملك شهرمان را در آغوش گرفته و بر فراز تخت در پهلوى خويشتنش بنشاند و حديث همىگفتند . كه خوردنى و حلوا بياوردند . اندكى نرفته بود كه تاج الملوك بيامد . پدر تاج الملوك برخاست و پسر را در آغوش كشيد و ساعتى نشسته ، حديث گفت . پس از آن ملك سليمان شاه با ملك شهرمان گفت كه : هميخواهم در ميان جمع ، صيغه نكاح دخترت را به تاج الملوك بخوانند . ملك شهرمان اطاعت كرده و قاضى و شهود بخواست .
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 442
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٤٤٢