آن رسول را چشم بملكزاده افتاد . ديد كه بر نطع كشتنش نشاندهاند . در حال ، خود را در پاى ملكزاده انداخت و رسولان ديگر نيز بدانسان كردند و بندها از او برداشتند و او را دست و پاى همىبوسيدند . تاج الملوك چشم باز كرد . وزير پدر و عزيز بازرگان را بشناخت و از غايت فرح و نشاط ، بى خود بيفتاد . و ملك شهرمان را حيرت و وحشت بيفزود . و چون دانست كه اين سپاه را سبب آمدن ، همان جوان است ، بسى بترسيد و برخاسته ، بنزديك تاج الملوك رفت و سر او را ببوسيد و آب از ديدگان بريخت و گفت : اى فرزند ، بكردار بد من پاداش مده و رحمت به پيرى من كن و مرا مملكت ، خراب مخواه . پس تاج الملوك برخاسته ، دست او را بوسه داد و گفت : بر تو باكى نيست و تو مرا بجاى پدر هستى . وى مبادا اينكه به محبوبه من ، دنيا آسيب برسد . ملك گفت : اى خواجه ، بر او مترس .
كه جز شادى و نشاط ، هيچ چيز به دو نرسيده . الغرض ، ملك شهرمان به تاج الملوك معذرت هميگفت و وزير سليمان شاه را دلجوئى كرده ، خواسته بىشمرش وعده ميداد ، كه آنچه ديده است از ملك پوشيده دارد .
پس از آن بزرگان دولت را بفرمود كه تاج الملوك را بگرمابه برند و جامهء ديبا و زرين ملوكانهاش در بر كنند . بزرگان بدانسان كردند و از گرمابه به مجلسش بياوردند . چون پيش ملك شهرمان بيامد ، ملك با تمامت بزرگان دولت بخدمتش بايستادند . پس از آن تاج الملوك بنشست و سرگذشت خود را با وزير پدر و عزيز بازرگان بگفت . و ايشان نيز با تاج الملوك گفتند كه : ما در اين مدت بنزد ملك سليمان رفتيم و او را آگاه كرديم كه پسرت بقصر دختر ملك شهرمان اندر شد و بيرون نيامد و كار او بما پوشيده بماند . پدرت چون اين سخنان بشنيد ، در ساعت ، لشكر آماده ساخته ، به اين شهر بيامديم . منت خداى را كه آمدن ما سبب نشاط و انبساط شد . تاج الملوك گفت : پيوسته ديدار شما مبارك باد . ايشان بگفتگو اندر بودند كه ملك شهرمان بقصر دخترش دنيا درآمد . ديد كه دنيا از بهر تاج الملوك گريانست و تيغى را قبضه بر زمين و نوك بر سينه گذاشته ، همىخواهد كه خويشتن را هلاك سازد . و ميگفت كه : پس از تاج الملوك ، مرا
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 441
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٤٤١