را از تن جدا كند .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب يكصد و سى و ششم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، جلاد ، تيغ را بلند كرد و خواست كه تاج الملوك را بكشد كه ناگاه فرياد بلند شد و آواز كوس و كرناى و شيهه اسب به شهر اندر فروپيچيد و مردمان ، دكانها بستند . ملك بجلاد گفت : مشتاب . آنگاه از بهر آگاهى ، كس بفرستاد . رسول برفت و باز آمد و گفت : اى ملك ، سپاهى افزون از ستارگان و ريگهاى بيابانها مانند درياى موجزن ، اسب همىدوانند و همىآيند . ولى سبب را ندانستم . پس ملك بهراس اندر شد و بر خود و بر مملكت خويش بترسيد و با وزير گفت كه : آيا از ما سپاهى بمقابله و مقاتله نرفته است ؟ هنوز ملك سخن بانجام نرسيده بود كه حاجبان ملك درآمدند و رسولان ملك لشكركش با ايشان بودند . و از جملهء رسولان ، وزير ملك بود . نخست او سلام كرد . ملك از براى ايشان بر پاى خاست و ايشان را بنزديك خود خواند و سبب آمدنشان باز پرسيد . از ميان ايشان ، وزير پيش رفت و زبان بپاسخ بگشود و گفت : اى ملك ، بدان كه اين پادشاه كه به اين سرزمين آمده ، چون پادشاهان گذشته و سلاطين پيشين نيست . ملك شهرمان گفت : كدام پادشاهست ؟ وزير گفت : سليمان شاه عادل و باذل و خداوند ارض خضرا و جبال صفاهانست . و آمدنش را سبب اينست كه پسر او در شهر تست . اگر او را تندرست بيند ، ترا بنوازد . و اگر او در اين شهر ناپديد شود و يا آسيب به دو رسيده باشد ، هلاك را آماده باش . پيام اين بود كه گفتم ، و السلام . چون ملك پيغام بشنيد ، در بيم شد و دلش بطپيد و بانگ بر بزرگان دولت زد كه : برويد و ملكزاده را جستجو كنيد و خبر او را به من آريد .
ولى ملكزاده به زير شمشير جلاد از غايت بيم ، به خويشتن نبود . پس از