بسيجيدند و در حال بسوى مملكت سليمانشاه روان شدند و شبانروز هميرفتند تا به شهر پادشاه برسيدند . و ملك را آگاه كردند كه از روزى كه تاج الملوك بقصر دختر ملك رفته ، خبرى باز نيامده . در آن هنگام ، سليمانشاه ، رستخيز را عيان بديد و سخت پشيمان گرديد و فرمود كه منادى در مملكت او نداى جهاد دهد .
پس از آن ، لشكر انبوه بخارج شهر گرد آمدند و خيمهها برافراشتند و ملك در خرگاه خويشتن بنشست تا لشكريان از شهرهاى دور و نزديك جمع آمدند . پس با لشكرى افزون از ستارههاى آسمان از براى فرزند خويش تاج الملوك روان شد .
و اما كافور حاجب چون دنيا را ديد كه با تاج الملوك سخن مىگويد ، ملك را آگاه كرد . ملك ، ايشان را بخواست . چون دنيا و تاج الملوك را حاضر آوردند ، بايشان گفت : اين كارها چگونه كاريست ؟ پس خشمناك شد و قصد كرد كه تاج الملوك را بزند . دنيا با پدر گفت : نخست مرا بكش . پس ملك ، او را دور كرده ، بخادمان گفت كه او را بسراى خويش برند . پس از آن رو بتاج الملوك آورده ، گفت : اى پليدك ، تو كيستى و از كجائى و نام پدر تو چيست و چگونه به دختر پادشاهان جسور شدى ؟ تاج الملوك گفت : اى ملك ، اگر مرا بكشى ، هلاك خواهى شد و ندامت به تو روى دهد و مملكت تو ويران گردد .
ملك گفت : از بهر چه هلاك شوم و پشيمان گردم ؟ تاج الملوك گفت : بدان كه من پسر ملك سليمان شاه هستم . زمانى نميرود كه سواره و پيادهء او بسوى تو بيايد . چون ملك شهرمان سخن او بشنيد ، خواست او را نكشد و بزندان اندر كند كه صدق و كذب مقالش آشكار شود . وزير ملك شهرمان گفت : اى ملك ، مرا رأى اينست كه در كشتن او دير نكنى . كه چنين تخمهء پليد به دختر ملك جرات كرده . پس جلاد را فرمود كه : اين خيانت كار را بكش . پس جلاد ، شمشير بگرفت و دست بلند كرد . ولى ملك نميخواست كه او كشته شود و از امرا يكى يكى مشورت ميكرد . وزير گفت : اى ملك ، چه جاى مشورت است ؟ پس ملك در خشم شد و جلاد را بكشتن بفرمود . جلاد دست بلند كرد و خواست كه سر او
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 439
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٤٣٩